تبليغاتX
دانه های شن -

87/01/04

 

یک روز بیشتر به تحویل سال نو نمانده بود

و بدلیل شلوغی سر گرفتار اموراتی بودم که اواخر سال ۱۳۸۶ حسابی گرفتارم کرده بود .

موبایلم زنگ خورد حین رانندگی بودم

بدون اینکه بتونم به شماره تماس گیرنده نگاه کنم جواب دادم

صدای امیر حسین بود .

امیر دوستم، که به پیشنهاد ۸ ماه پیش من، حالا شوهر شکیلای نازنین  بود .

همسر شکیلا بدون اینه بداند شکیلا تمام عشقم بود.

از شنیدن صدایش بعد از ۸ ماه خوشحال شدم و نمیدانم چرا غم نشناخته ای در وجودم پیچید

کسی با نشاط با من تماس گرفته بود و سلام می گفت که معشوقم را به او بخشیده بودم 

و او نمیداند من و همسرش شکیلا روزی تمام دنیای هم بودیم

و عشقی که با دم دم نفسها زیسته ایم

گفت برای نوروز به مدت ۲۶ روز به ایران آمده اند .

مشتاق است مرا ببیند . نمی دانستم باید خوشحال باشم یا غمگین

خوشحال که : عشقم را شاید ببینم

یا غمگین که عقل میگوید نباید ببینمش

برای عصر همانروز با امیر قرار گذاشتم عمدا قرار را  جائی  تعیین کردم که نتواند باشکیلا بیاید  .

قهوه خانه سنتی باغلار باغی

عصر امیر آمد، تنها

عطر شکیلا را از او می بوئیدم  چشمان خمار عزیزم را با نگاه در چشمان امیر می دیدم

او حرف می زد

و من نا آگاهانه نشانی از عزیزم را در او می جستم

چند ساعتی باهم بودیم  و بعد رساندمش در خانه پدرشان .

میگفت در خانه پدری می مانند

شب اش که خانه رسیدم گیج بودم. فشار خونم افتاده بود .

شام نخوردم و همانطور رفتم که مثلا بخوابم

تا صبح میان خواب و بیداری شکیلا را حس می کردم

نمی دانم چرا احساس می کردم بالای سرم ایستاده

تا چشمانم را باز می کردم . . . هیچ کس نبود

تا امروز چند بار رفتم و کمین کردم و از دور عشقم را تماشا کردم .

بدون اینکه او بفهمد .و هر بار ساعتها بغض با من بود

و سر انجام ترکیدن بغض در غروب همانروز       کنار دکل .

.

شکیلا مثل فرشته زیبا بود

زیباتر هم شده ، 

چقدر عروسک شدی، گل نازم

 

 

نوشته شده توسط ایمان در 1:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •