86/10/15
نقش كردم رخ زيباي تو بر خانه دل
خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند
سلام آشنا ترين غريبه ام . شکیلا جان
اينجا روزها و شبهاي سردي مي گذرانيم اونجا حتما سرد تره
مي گفتي فلاني هواي سردو دوست دارم بهت گفتم .
شكيلا :
دوسال كه بگذره حرفتو پس ميگيري
زمستوناي تبريز واقها سرده
گفتي
بازم دوست داري .
تنها چيزي بود كه مي ديدم تفاهم نداريم تو سرما رو دوست داشتي من گرما را .
يادمه اولين زمستون شهرمون كه رسيد حرفتو پس گرفتي .
من كه گفتم زمشتوناش مفهوم واقعي داره .الان هم رفتي اون ديار غريب .
اون سرزمين شمالي كه ذاتش سرماست
برات نگرانم شكيلا . نمي تونم كه حالتو بپرسم
خب براي ما هم اينطوري رقم خورد
شكيلا اونروزا فكرشو ميكردي روزي برسه كه حتي از حال هم بي خبر باشيم
روزي برسه كه ندونم گرمته يا سرته شادي يا غمگين خوشي يا ناخوش
ولي دوست دارم همش اولي ها باشي شاد باشي خوش باشي و گرم
يه روز برات شعر فريدون مشيري را خوندم
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم . . .
نذاشتي شعر رو تموم كنم همون اولاش گفتي فلاني نخون ....نخون خوشم نيومد
و دستاتو دراز کردی و کتابو از دستم گرفتی و
دست راستمو با دو دستت تو مشت گرفتی و فشردی گفتی
عشق من و تو مثل آب گذرا نیست
هم این دنیا کنار هم و هم آن دنیا باهم خواهیم بود
شكيلا : دستاي گرمتو هرگز فراموش نمي كنم .
روزهائي كه هميشه دستاي من سرد بود
مي پرسيدي ؟ چرا دستات سرده
زمستونا بهانه داشتم که بگم
چون هواسرده .
هميشه ازم مي پرسيدي چرا دستكش دستت نمي كني
و من مي كفتم باشه اينبار حتما
ولي من هيچ وقت دستكش دستم نكردم و تو
هيچ وقت نفهميدي كه سردي دستاي من از سردي هوا نيست
هروقت مي اومدم ديدنت
از شوق ديدنت . اضطراب شيريني داشتم كه دستام يخ مي كرد
و
لحظه به لحظه قلبم داغ و داغ تر ميشد
شكيلا :
داغ دلم هنوز تازه است
فصلی را بی تو گذراندم و
.
.
نبودی.
.
