86/09/03
۷۱ روز از رفتنت گذشت
شکیلا :
برف می باره .دونه دونه
همونطوری که دوست داشتی
شکیلا یک ساعت پیش رفتم قفل کمدو را باز کردم و چند تا از عکسای دونفریمان را نگاه کردم
الان میدونی کدوم جلوی چشامه ؟
همونی که تو بالکن نشستیم و برف مثل امشب می باره و رو منقل داریم کباب می پزیم
تو لوپات از سرما سرخ شده و صورتتو میگیری بالای منقل که گرم بشه
خوب یادمه اونروز هانیه این عکسو گرفت
و چقدر عکس طبیعی بود .به قول خودش شکار کرد
تو بلوز قرمز یقه اسکیتو پوشیدی پالتوتو هم کشیدی رو شونه هات
منم اون کاپشن آبی تنمه و حواسم به چند تا سیخ کبابه که نسوزه
روپنجه هات نشسته بودی
داشتی برام از چکمه هائی حرف میزدی که تو فلکه بازار ولیعصر دیده بودی
یادمه منم داشتم تو ذهنم دو دوتا چهار تا میکردم که برم برات بخرم
سورپریزت کنم
آخرش هم خریدم بااینکه اون موقع ها برام پرداخت پول چکمه ها سنگین بود
ولی خب دیگه
آدم، عاشق دختر یه مایه دار بشه باید خرجشم بکشه
ارزش تو خیلی بیشتر از اینها بود
اون روز همه حقوقمو دادم برات اون چکمه هارو خریدم ولی خیلی خوشحال بودم
خیلی هم راضی
الان شاید بتونم بیست جفت بهتر از اونا را بخرم اما افسوس که
دیگه نیستی
این عکس چقدر خاطره برام زنده کرد
اون شب مهمان خانه ات بودم و امروز فرسنگها دور
اون شب تا نماز صبح پشت پنجره نشستیم و باریدن برفو نگاه کردیم
هی حرف زدیم حرف زدیم و حرف
امروز هم پشت پنجره اتاقم هستم .اما تو نیستی و دارم تو این وبلاگ درد دل میکنم