86/08/18
تابستان سال ۷۸ بود من و شکیلا با هم قرار گذاشته بودیم. بریم شمال
روز موعود رسید صبح ساعت ۵.۰۰ با ماشین شکیلا بیرون اومدیم
حدود ۱۰ یا ۳۰/۱۰ صبح بود که رسیدیم گردنه حیران اولین نقطه از پهنه ی سبز شمالی
عجیب ، حیران را دوست داشتم هر کی این نام را روش گذاشته به حق بوده
چون از دیدن اون همه زیبائی واقعا آدم حیران میشه
صبحانه را آنجا خوردیم کمی استراحت کردیم و دوباره راه افتادیم
قرار بود تا انزلی بریم و برگردیم که ظهر برای ناهار در انزلی بودیم
نزدیک موج شکن یه غذا خوری بود که غذا های محلی هم داشت
تصمیم گرفتیم غذای محلی بخوریم
چقدر چسبید چقدر دلنشین بود نه شکیلا دلش می خواست برگردیم و نه من
بهم گفت : فلانی حال کردم تا آخرش بریم
گفتم تا کجا
گفت بیا تا آخر شمال بریم می خوام خیلی جاهای شمال را ببینم
جوانی بود و دیوانه سری
خیلی شهرا رفتیم و با هر قدمی که به شهری یا نقطه ای می ذاشتیم
کوله باری از خاطرات بارمون می شد .
ماسوله با خانه های سنگی که تو تن کوه بود .منجیل با درختان زیبای زیتون
رودبار که یاد زلزله اش هنوز تو شهر بو میداد
فومن با کلوچه های سنتی و رامسر با هتل قدیم و . . .
و شکیلای نازم که در همه این لحظه ها کنارم بود
و وجودش نازنینش کنارم حس شیرین خوشبختی را می چشاند
چند روز شمال را حسابی گشتیم تا سر از قائمشهر در آوردیم
اما خاطره ای که تو قائمشهر داشتم خاطره زیاد جالبی نبود
قائمشهر متوجه شدیم که یک ماشین پژو داره تعقیب مان میکنه
از شکیلا خواستم توقف کنه ولی اون قبول نکرد
اصرار داشت که بریم و ارزش درگیری نداره خودشون خسته میشن و می رن
تو پمپ بنزین من پیاده شدم بنزین بزنم
شکیلا رفت از بوفه ای که کنار پمپ بود کمی هله هوله برای راه بخره
که سرنشینان پژو راه شکیلا را سد کردند و احساس کردم مزاحم میشن
مزاحم که نمیشه گفت بی شرفا گیر داده بودن
من که رسیدم دیگه نتونستم حرفا و اهانت ها شونو تحمل کنم
با مشت محکم کوبیدم تو صورت یکی که جلوتر بود
اون زمانها بوکسور بودم
خوب بلد بودم مبارزه کنم
تا دومی بجنبه ضربه چپ محکمی هم زدم ریز چانه اون یکی ،
سومی که پشت فرمان نشسته بود پرید و از پشت گرفت
و دوستش فرصت کرد یک لگد حسابی تو شکمم بزنه
مردمی که اونجا بودن ریختند و سوا کردن و نذاشتن بیشتر ادامه پیدا کنه
شکیلا ترسیده بود ، فرستادم توی ماشین و رفتم سراغشون
و برای چند ساعت دیگه کمی پائین تر از پمپ بنزین قرار گذاشتم .
کفتم بیائین صحبت کنیم ببینیم حرف حسابتون چیه
تو این فاصله یک خانه ای کرایه کردم و شکیلا را فرستاندم داخل خانه
و خودم که از شدت خشم گوشام سوت می کشید خودمو رسوندم سر قرار
همونجا منتظر بودن
اول سعی کردم توضیح بدم کاری را که انجام می دن یک مزاحمته و درست نیست
ولی هرسه نفرشان کله خر تر از این بحثا بودن و مدام میگفتند اون دوست دخترته و ...
کفرم بالا اومد
خون چشمامو گرفته بود
دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم
جای خلوتی بود و کسی نبود که بیاد جلو و مانع درگیر بشه .
اول تشخیص داده بودم که به قول معروف رئیس و قلدر تر کدومشونه
و شروع کردم به زدن چند`ضربه حسابي تو فك و صورتش
تا می تونستیم همدیگرو زدیم .
شکر خدا کم نیاوردم و تونستم حریف هر سه تاشون بشم
ولی خوب سر وصورتمم هم حسابی خونی ومالی شده بود
یکی شون نامردی کرد و چاقو کشید زد به پهلوم كه خورد به بازوي چپم
و قبل از اینکه ضربه بعدی را بزنه تونستم چاقو را از دستش بگیرم
فکر کنم مچ دستش را هم شکستم
دیگه از نا افتاده بودن و من هم همینطور
كه یك کشاورز با تراکتورش داشت از اونجا رد میشد که دید با پسراش اومد جلو
بی شرفا فورا سوار ماشین شدن و در رفتند
خوشحال بودم که تونسته بودم حسابی دفاع کنم
پیر مرد میخواست منو برسونه درمانگاه ولی قبول نکردم و خودم رفتم
بازوی چپم ۶ تا بخیه خورد هنوز جاي زخم را يادگار از اون روز دارم
تو درمانگاه سر و صورتمو شستم
و کمی به سر وضعم رسیدم که وقتي شکیلا ديد وحشت نکنه
ولی بی فایده بود
شکیلا سر خیابون همون خونه ای که کرایه کرده بودم ایستاده بود نگران و مضطرب
و با دیدن من بغضش ترکید زد زیر گریه طفلی خیلی ترسیده بود
قانعش کردم که زخمم جدی نیست
اون شب گل نازم خيلي گريه كرد طفلي ترسيده بود
گفت بسه فلاني دیگه برگردیم ولی من قبول نکردم
گفتم : باید تا آخرش بریم حرفيه كه زديم و بايد پاش وايستيم
فرداش راه افتادیم و رفتیم ساری و گرگان و بعدش هم پارک جنگلی ناهار خوران که واقعا زیبا بود
خاطراتی برامون به یادگاهر ماند که تا آخرین لحظه عمرم فراموشش نمی کنم
و عطر یاد آن لحظه ها را همیشه به مشام دارم
