86/08/15
53 روز پس از رفتن
هیچ میگوئی اسیری داشتم حالش چه شد ؟
خسته من نیمه جانی داشت احوالش چه شد ؟
شكيلا پائيز هم برام پره از خاطرات، تو مي گفتي پائيز فصل عاشقاست
من قبول نداشتم ولي الان بهت حق ميدم
شكيلا : هر روز از جلوي آپارتمانت رد ميشم
نمي تونم تحمل كنم كه چراغ اتاقت خاموشه
برام خيلي سخته ، تو برمي گردي ؟
دوباره چراغ اتاقتو روشن مي كني ؟
جلوي خونتون كه ميرسيدم از پنجره سرتو بيرون مي آوردي
با انگشت كوچيكت يك را اشاره ميكردي يعني تا يك دقيقه ديگه مياي پائين
و زود ميومدي در حالي كه كفشاتو تو راه مي پوشيدي
دكمه هاي مانتورا تو ماشين مي بستي
روسريتو تو آينه سايبان ماشين درست ميكردي
و من كه مثل هميشه تو حيرت، زيبائيت نكاهت ميكردم
نمي دونم ميدونستي يا نه بعد مي گفتي " گاز بده بريم " هيچ وقت دلم ني خواست برم
كجا ؟ كجا برم ؟ براي من فرقي نداشت فقط مي خواستم كنارم باشي
نگاهت كنم باهات حرف بزنم ، با من حرف بزني آخرش از دكل سر در مي آورديم
چقدر برام مقدسه محل دكل چقدر برام عزيز و پر خاطره است
و ۵۳ روز پيش كه بدون من رفتي
شكايت نميكنم من اصرار كردم من خواستم كه بري دنبال سرنوشتت
دنبال خوشبختي ات و برات دعا ميكنم
من ازت خواستم كه بري و زندگي جديدي شروع كني
داشتي به پاي من مي سوختي ، بايد ميرفتي و زندكي تازه اي شروع ميكردي
پشيمان نيستم كه راهيت كردم ،
ولي خوب ديگه حرفاي دلمه اين دل مگه عقل و منتطق حاليشه
اين چشمها هيچ وقت ازت سير نشدند
وقتي رفتي نگاهم منتظر بود و عطش ديدن چشماي قشنگتو داشت
ولي نديد ، تو رفتي و نقش چشمات توي تصوير پشت پلكهايم ماند
شكيلا امروز ۵۳ روز است كه رفته اي
