86/08/02
امروز 41 مین روز است که رفته ای
یادمه اون سال ، آنروز صبح جمعه بود بیدار شدم اولین برف سال باریده بود
وه که عجب برف سنگینی هم بود
لحافمو کشیدم بالاتر و از تختم بیرون نیامدم ،
از پنجره اتاقم بیرون را نگاه می کردم و تو فکر این تو بودم که باهات تماس بگیرم
باز تو پیش دستی کردی - تو زنگ زدی
شاد بودی و سرشار از هیجان
یادمه می گفتی برف برات خیلی جالبه آخه تو شهر شما اینطوری برف نمی اومد
خواستی بریم پیست پیام برای اسکی
رفتیم .
با ماشین تو رفتیم . گفتی سنگین تره تو جاده لغزنده امن تر
من اسکی هامو آورده بودم مردم هم اومده بودن
من چند بار با تلسکی بالا رفتم و اسکی کردم
پائین پیست نشسته بودی و نگاهم میکردی
آروم بودی و لبخند شیرین و متینت رو لبات بود
چند دور که رفتم اومدم جلوت ایستادم
خواستی تو هم اسکی کنی ، ولی بلد نبودی
تازه اسکی های منم هم برای پات بزرگ بود
من نذاشتم .توکمی ناراحت شدی اما چیزی نگفتی
آخه مدونی چیه شکیلا ؟ به خدا نگران بودم
چون بلد نبودی می ترسیدم اتفاقی برات بیافته و زمین بخوری
یک شیر کاکائو خوردیم چقدر هم چسبید
رفیم پائین اونور ساختمون
چند نفر با تیوپ ماشین سر می خوردن و
عالمی بود .خدائیش
از خود اسکی بیشتر حال میداد
یه مردی بود که تیوپ کرایه می داد رفتیم بگیریم
خندید و گفت یه تیوپ تراکتور داره که بزرگه میتونیم دوتائی سوارش بشیم
از سر اون تپه کوچیکه سوار می شدیم و سر می خوردیم تا ته دره اش
چه سرعتی چه لذتی چه هیجانی همه این کارو می کردن
چقدر خوش گذشت اون روز
وقتی آخر خط تیوپ می پرید هوا و ما رو پرت میکرد
بین زمین و آسمون و می افتادیم رو تل برفا و
هیچ وقت خنده های بلند اون روزت یادم نمیره
تو میترسیدی
منو سفت میگرفتی . اما بازم می خندیدی و میگفتی
دوباره دوباره بازم بریم بازم بریم
عصر که بر میگشتیم آنقدر خسته بودی که همه راه را خوابیدی
جلو خونتون که رسیدم تاریک شده بود هنوز خواب بودی .
دلم نیومد بیدارت کنم
خیلی ناز آروم خوابیده بودی
اون پتو چهار خونه را هم کشیده بودم روت تا زیر چانه
تو خوابیده بودی و من داشتم نگاهت میکردم
نمی تونستم چشم ازت بردارم
شکیلا حتی وقتی خوابی بازم قشنگی باز هم ناز و فرشته ای
چیزی به باریدن اولین برف امسال نمانده امسال اسکی نمیرم
امسال اسکی نمی کنم
دیگه نمی تونم
شکیلا .: گل سفر کرده من. ۴۱ روز است رفته ای
