تبليغاتX
دانه های شن -

86/07/19

 

ديشب تو ماشين خوابيدم 

تو خيابون نرسيده به فلكه دانشگاه

همونجائي كه چند سال پيش براي اولين بار با هم قرار گذاشته بوديم .

اولين روزيكه وقتي از دور ماشينتو ديدم همه وجودم لرزيده بود

ديشب وقتي اونجا رسيدم و ياد اون روز چشامو پر كرد

باز هم همه وجودم لرزيد

حوصله نداشتم برگردم خونه . همونجا توي ماشين خوابيدم

خوابم برد

يكي داشت به شيشه ميزد از رويا و خواب شيرين يادت بيدارم كرد

پليس بود  ازم پرسيد نصف شب چرا اونجاخوابيدم

نتونستم بهش بگم . خيلي پرسيد كمتر شنيد گفت برو گفتم ميرم

اون رفت  من نرفتم تاصبح موندم

شكيلا : 

 ۲۸ روز است كه رفته اي

دلم برات تنگ شده

 

نوشته شده توسط ایمان در 10:47 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •