تبليغاتX
دانه های شن -

86/07/14

 

امروز  ۲۳ روز است که رفته ای

امروز صبح که از خواب بیدار شدم ۲۳ امین روز بدون تو را آغاز کردم

باز تو دلم بهت گفتم . صبح بخیر شکیلا . ولی نمی دونم اونجا صبحه یاشب

شکیلا :  دیروز عصر رفتم دکل. دم دمای غروب آفتاب بود . چیزی به اذان نمونده بود

باز  یاد عطر دار تو که باهم میومدیم  . افکار رو خاطراتم را نوازش کرد 

همون جائی که تو می نشستی هنوز همونطوری هست

همون تیکه بتن . پایه دکل که برات پا میکردم بشینی 

و تو همیشه دستمو میگرفتی و میکشیدی میگفتی فلانی بذار جفتمون خاکی بشیم

آه شکیلا :

خیمه خاطراتت بد جوری تو دلم اطراق کرده

 

نوشته شده توسط ایمان در 9:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •