86/01/22
روزهای سخت
سلام به همه دوستانی که وبلاگم را مطالعه می کنند
و نهایت لطف رابه من دارند - در این مدت که نبودم
متاسفانه بنا به دلیل یک ماموریت شغلی در سفر بودم و نمی توانستم آپ کنم
حالا برگشته ام .
از آن روز ها دوسال گذشت .من در حال طي ترم آخر
و در فكر پروزه پايان تحصيليم بودم
و طي سالهائي كه با شكيلا بودم هر روز به علاقه مان افزوده مي شد
و هر لحظه براي هم عشق بيشتري مي ورزيديم .
چه تابستان ها و چه زمستان هائي را كه باهم سپري كرديم و
چه روزها وشبهائي كه عشق در ميانمان شعله می زد و زبانه مي كشيد .
ديگر من و شكيلا براي هم خيلي جا افتاده تر از هر بحثي بوديم
و به جرات مي گويم كه با هم شايد بيشتر ازمفهوم واقعي زيستن را زندگي كرديم
.زمستانها را باهم اسكي مي رفتيم و تابستان ها مسافرتهاي كوچك و زيبا
در کوهستان وحشی ، در جاده ها ، جنگلها ،سواحل شمالي
وبالاخص گردنه سر سبز و پر طراوت حيران
هنوز عطر سفرهايمان را به به مشام دارم
هنوز وقتي چشمان را مي بندم عطر خوش كوهاي جنگلي گردنه حيرانرا مي توانم ببينم
جاده هاي كه اغلب اوقات چم دار و مه گرفته بودند.
من تمام خوشبختي را در كنار شكيلا احساس مي كردم
شكيلا هم همين حس را به من داشت
خوب به خاطر دارم شبي را كه در خانه شكيلا بودم
شكيلا موسيقي گذاشته بود همون آهنگ معين راكه ميگه
( چشاي تو نور كوچه باغ روزه چشاي من ظلمت شب سياهه -
با هم ديگه راز و نيازي داشتيم حكايت دور و درازي داشتيم ...........)
موزيك/ارام بودو دلچسپ و آرامبخش با طنين دلنشين و
شكيلا سرش را روز سينه ام گذاشته بود و با هم حرف مي زديم
حرفاي خاصي نبود اما يكدفعه سرشو توي سينه ام فشرد و گفت :
... فلاني ... هرگز نمي تونستم تجسم كنم كه در زندگيم به مردي
اينقدر وابسته شوم که جدائي ازش برام سخت ار سر كشيدن جام زهر باشد
يادمه گفتم شكيلا : من و تو توي مغز استخوان هم نفوذ كرده ايم و
پيوند من و تو نا گسستني است
از لحن صداش فهميدم كه بغض گلوشو گرفته وداره به زور حرف مي زنه
همينطور سرش روي سينه ام بود
گفت ... فلاني ... ؟
چند وقته به دلم افتاده كه بزودي من و تو را از هم جدا مي كنند .
اينحرفش به نظرم خيلي مسخره اومد.
هرگز نمي تونستم باور كنم جز اراده خداوندي موجودي قادر باشد
من وشكيلا رااز هم جدا كند خواستم سرش را بلند كنم و آرامش كنم
و بگويم كه اينها همه موهومات است و بيهوده
كه سرش را بيشتر به سينه ام فشرد و گفت
...فلاني .. سرمو از سينه ات جدا نكن
من با صداي ضربان قلبت كه الان دارم ميشنوم زندگي مي كنم
ارام مي شوم
دلم گرفت
آنشب مثل خيلي شبهاي ديگر به خانه زنگ زدم و گفتم كه
منزل يكي از دوستانم هستم داريم درس مي خونيم و شب نميآم
شكيلا سرش كه روي سينه ام گذاشته بود
آرام آرام با همصدائي من آهنگ ديگر معين را كه با صداي كم از ضبط پخش مي شد
( در دل شب دعاي من گريه بي صداي من بانگ خداخداي من به خاطر تو بود و بس
.....پاكي لحظه هاي من ..... گريه هاي هاي من ....به خاطر توبود و بس .... )
را نجوا مي كرديم
شكيلا خوابش برد
ساعتي همانطور نشستمو سرش را از سينه ام جدا نكردم كه مبادا از خواب بپرد
ولی حالا اين من بودم كه حجمه عظيمي از تشويش در دلم افتاده بود
كه چرا شكيلااين حرف را زد و اگر چنين و چنان شود چه مي شود ؟ ؟ ؟ ؟
روز ها و شبها با اين اوهام گيج بودم تا اينكه يك روز كه ......
يكروز عصر كه در خانه بودم و داشتم درس مي خوانم پدرم وارد اتاقم وشد
كنار تختم نشست . مي خواست چيزي بگه اما ! !
نمي تونست و هي نم نم مي كرد .
كه بالاخره ازم خواست لباس بپوشم باهاش برم بيرون كه باهم كمي صحبت كنیم
سوار ماشين كه شديم واز محله خارج شديم پدرم شروع به مقدمه چيني كرد
براي آغاز صحبتش از همان مقدمه فهميدم
كه خداي من: موضوع منو شكيلا را فهميده همان كه هميشه مي ترسيدم
منو پدرم بينمان يك احترام به خصوصي برقرار بود و
به خاطر شرمی كه از او داشتم هرگز نمي خواستم اين موضوع بين ما مطرح شود
اما او همه چيز رافهيده بود و حسابي روي من و شكيلا مطالعه كرده بود
سر صحبت را باز كرد : كه ما ......................از يك خانواده متوسط هستيم
و به قول خودش شكيلا يكي يكدانه خانواده اي بسيار ثروتمند
او از شهري ديگر است با فرهنگ و آداب رسوم خاص خودشان
و ما با فرهنكي با شهر ديگر با رسوم و فرهنگي خاص خودمان .........
در آپ بعدي كه شايد فرداباشد ادامه را كاملا خواهم نوشت.
آنروز فقط پدرم صحبت کرد و من گوش می دادم . خیلی حرف زد
خیلی دلیل آورد که من و شکیلابه هم نمی سازیم
من سکوت کرده بودم اما تو کتم نمیرفت
منو شکیلا همه حرفهایمان رازده بودیم
همه قول قرارمان را گذاشته بودیم . به هیچ قیمتی نمی خواستم ازش جدا شم
آنروز گذشت - فردا - پس فردا - پس آن فردا - و روزهای بعدی که مدام
فشار خانواده بر روی بود و بر شانه هایم سنگینی می کرد
در دو راهی مانده بودم از طرفی نمی خواستم از شکیلا جداشوم
و از سوی دیگر نمی خواستم عاق والدین بشم و دل پدر و مادرم را بشکنم
که عمری برایم زحمت کشیده اند
به هر راهی که بود متوسل شدم
به هر حالت و حیلتی می خواستم شکیلا را به خانواده ام بقبولانم
اما مرغ یه پا داشت
همش می گفتند : از شهر دیگری است
فرهنگش با ما تفاوت دارد
سنت هامون به هم نمی سازن
.....و.............و........................و.................................
و آخرین حرفشان این بود که او دختری است از خانواده به قول معروف :
سوپر میلیاردر و لی من بابام یک کارمند بود
در این مدت تقریبا چیزی به شکیلا نمی گفتم که ناراحت نشود
دوستان خوب : بایاد آوری این خاطرات به روحم فشار می آد
فردا شب پنجشنبه حتما آپ می کنم
