87/02/30
کوچه های کاه گلی
شهرمون دیوار هاش، در ها، حتی خیابوناش برام پره از تو
باز هم رفتم تو کوچه هایی که باهم اون اول ها می رفتیم
شکیلا تو کوچه های قدیمی را خیلی دوست داشتی
همش میخواستی بریم عصر هاتو کوچه های کاه گلی باهم بگردیم
می گفتی کوچه های قدیمی کاهگلی بهت آرامش میدن
باهات حرف میزنن
با سکوت نجوا می کنن
یادمه حرفای قشنگت که تو کوچه با عشق و اطمینان گوش میکردم
رفته بودم تو یکی از محله های راسته کوچه، اونیکه پشت مسجد انگجی هسش
صداتو می شنیدم - میدیدمت - حست میکردم
یادم افتاد اون وقتا فقط صدای آروم تو بود و صدای نوازش گر قدمهای من و تو
و
آروم دستامون، که بهم گره میخورد
کوچه کمی تغییر کرده بود
شکیلا خیلی از اون خونه های قدیمی را خراب کردن و جاش آپارتمان زدن
اون جوی وسط کوچه که همیشه جاری بود و بیصدا ،دیگه نیست
روشو سیمان گرفتن
اون مغازه بقالی کوچیک یادته که پیر مردی جلوش نشسته بود
ازپشت عینک زخیمش داشت نگاهمون میکرد
مغازه قدیمی و گفتی هوس کردی بری توی مغازه اش و چیزی بخری
رفتیم مغازه نمدار با بوی خاک
پیرمرده پرسید چی می خوائید و ما موندیم که چی بگیم
واقعا قصد خرید نداشتیم
هاج و واج به هم نگاه کردیم
آخرش هم دو تا نوشابه گرفتیم
و
مثل بچه مدرسه ای ها همونجا تا آخرش سر کشیدیم
چقدر خندیدیم
که کارمون چقدر مسخره است .
عجبا ! کار ما مسخره نبود اون روزها نعمتی بود که قدرشو نمی دونستیم
شکیلا : اون مغازه دیگه نیست . همون پیر مرد خیلی وقته که مرده
بچه هاش اونجا رو کرده بودن پارکینگ خونه
دلم خیلی گرفت
دلم برات تنگ شد
انقدر تو کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ گشتم تا هوا تاریک شد
روی پله سنگی یکی از خونه ها نشستم و آرام آرام به یادت گریستم .
87/02/11
به می گفت : تنهائی غریب است
ببین با غربش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد
