86/07/22
شد 31 روز
ردپای گریستن آخرت ، آخرین شب قبل از رفتنت یادمه
شکیلا خوب می دانستم چگونه گریه می کنی
میتونستم تصور کنم
که بارها اشک ریختنت را دیده بودم
اشکهایی که هر قطره اش مثل الماسی تا ته قلبم را دریده بود
و چطور چکه های مردارید می چکد
چه بسیار گریه هایت را دیده بودم
و التماس من که گل نازم عزیز همیشه طلوعی ام
گریه نکن
شکیلا : من هرگز تحمل گریه ات را نداشتم
آن شب ازت خواستم گریه نکنی ، دارم پرپر می شم
دلم تو این تلخی شب داره باهات همصدا میشه
و چشمام چه بی صدا اشک میریزه
گفتی فلانی پر از فریادم در سکوتم و تشنه
شکیلا ۳۱ طلوع را بی تو دیدام
۳۱ روز از رفتنت می گذرد و من هنوز عادت نکرده ام
هنوز باور ندارم که رفته ای ، هر چند که من خودم راهی ات کردم
86/07/19
ديشب تو ماشين خوابيدم
تو خيابون نرسيده به فلكه دانشگاه
همونجائي كه چند سال پيش براي اولين بار با هم قرار گذاشته بوديم .
اولين روزيكه وقتي از دور ماشينتو ديدم همه وجودم لرزيده بود
ديشب وقتي اونجا رسيدم و ياد اون روز چشامو پر كرد
باز هم همه وجودم لرزيد
حوصله نداشتم برگردم خونه . همونجا توي ماشين خوابيدم
خوابم برد
يكي داشت به شيشه ميزد از رويا و خواب شيرين يادت بيدارم كرد
پليس بود ازم پرسيد نصف شب چرا اونجاخوابيدم
نتونستم بهش بگم . خيلي پرسيد كمتر شنيد گفت برو گفتم ميرم
اون رفت من نرفتم تاصبح موندم
شكيلا :
۲۸ روز است كه رفته اي
دلم برات تنگ شده
86/07/14
امروز ۲۳ روز است که رفته ای
امروز صبح که از خواب بیدار شدم ۲۳ امین روز بدون تو را آغاز کردم
باز تو دلم بهت گفتم . صبح بخیر شکیلا . ولی نمی دونم اونجا صبحه یاشب
شکیلا : دیروز عصر رفتم دکل. دم دمای غروب آفتاب بود . چیزی به اذان نمونده بود
باز یاد عطر دار تو که باهم میومدیم . افکار رو خاطراتم را نوازش کرد
همون جائی که تو می نشستی هنوز همونطوری هست
همون تیکه بتن . پایه دکل که برات پا میکردم بشینی
و تو همیشه دستمو میگرفتی و میکشیدی میگفتی فلانی بذار جفتمون خاکی بشیم
آه شکیلا :
خیمه خاطراتت بد جوری تو دلم اطراق کرده
86/07/12
که رفتی
چه خبر ، اونجا چطوره ؟ سرده ؟ گرمه ؟
آخرین بار بهم گفته بودی بارونیه ، هوای دلت چطوره ؟
کاشکی دلت گردم باشه ، قلبت محکم
فکر منم نباش ، میگذره ، سرما خوردم میدونم نمی دونی مهم نیست فقط سرفه می کنم
همه سراغتو می گیرن همه حالتو می پرسن
86/07/03
رفتني كه عقلم ميگفت بايد بري ، بايد بري دنبال سرنوشتت
دنبال زندگيت
آره بايد مي رفتي اما چرا اينقدر دور
شكيلا جان من لياقت نداشتم خوشبختت كنم اگر داشتم امروز كنارم بودي
يازده روز روزمره گي بي تو بودن ، بي تو صبح ها بيدار شدن كه كاش نمي شدم
شكيلا خيلي حرفا تو سينه دارم كه سالها پيش بايد بهت ميگفتم و نگفتم
باخودم گفتم بذاربمونه برا روزي كه وقتش بشه
اما الان نه از پيشم كه از شهرم كه از كشورم ، رفتي
سينه م بد جوري پر شده
بغض بد جوري گلومو گرفته . همه ميگن فلاني صدات چرا گرفته ؟
حتي نمي تونم بگم ، گلومو بغض گرفته نمي تونم گريه كنم
چقدر دوست دارم باران بود ،
مي باريد و زيرش گريه مي كردم تا كسي اشكامو نبينه
كاش بودي