تبليغاتX
دانه های شن

86/03/16

دارم به آخر خط می رسم

 

دیگه به آخر رسیدم جلوی خودم یک دیوار بلند می بینم که نمی تونم حدس بزنم ارتفاعش چقدره

اما خیلی بلنده . یاده توی زندگیم دیوار های بلند تر از اینو از جلو راهم برداشتم

 

یا ازشون گذشتم و رد شدم

 

اما منم آدمم . گویا نمی تونم دیگه اون توان قبلی را ندارم

استوپ کردم

چند روز پیش شکیلا به موبایلم زنگ زد که سر خیابون اداره   هستش عصبانی بود

گفت : یاد زود بیا پائین یا اون میاد بالا

ترسیدم آبروریزی کنه  زودی رفتم پائین

خیلی ناراحت بود . باباش نمی دونم چیا گفته بود 

 که بد جوری به حیثیتش برخورده بود

کلی فسفر سوزوندم  تا تونستم آرومش کنم .  گریه هم می کرد

آخرای شب که اونده بودم خونه باز مووبایلم زنگ خورد .

هانیه بود با گریه

که فلانی بدو  بیا که شکیلا داره از دست می ره

گفت به قصد خود کشی قرص خورده و هر چی صداش می کنه جواب نمی ده

گویا بی هوش شده

خدا می دونه با چه وضعی خودمو رسوندم بالاسرش

بدنش سرد شده بود

دست و پاش یخ زده بود ضعیف نفس می کشد و ضربانش هم خیلی کم بود

با اورژانس تماس گرفتم اومدن و معدشو شستشو دادن

دو تا آمپول زدند و سرم هم وصل کردند

بعد از دوساعت کمی بیدار شدو متوجه شد که بالا سرشم

ازم خواست اونشب تنهاش نذارم و بعد دوباره به خواب رفت یا بیهوش شد

تا صبح بالای سرش نشستم  .

تا صبح گریه کردم

از خودم بدم اومد بدم که می اومد از خودم  متنفر شدم

می خواستم کاری را که شکیلا با خودش کرده منم باخودم بکنم

اصلا نه      بهتراز این می خواستم ر     گمو بزنم و    خلاص

من شکیلا را به این روز انداخته ام من باید................

از اون روز دچار مشکل روحی شدیدی شده ام

 بی اختیار گریه ام می گیره

قلبم تیر می کشه

شبها نمی تونم بخوابم همش کابوس دارم

.

.

توی این چند روز لازم دیدم براش وقت بذارم

هر روز میرم دیدنش و با خودم بردم دکتر  و آزمایش خون و فلان فلان

بنظم باید بیشتر محبت کنم

از کاری که کرده می ترسم

می ترسم دوباره همچین کاری بکنه

از طرفی هم وضع روحی و جسمی خودم هم اصلا رو به راه نیست

نوشته شده توسط ایمان در 12:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •