86/01/25
مرا دردیست اندر دل، اگر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم، ترسم که مغز استخوان سوزد
86/01/23
درد
روزیکه به خودم اومدم سر سفره عقد بودم توی محضر
ساعت ۹.۰۰ صبح بود
ودختری کنارم نشسته بود که هرگز ندیده بودمش و نمی شناختم
هیچ حسی به او نداشتم ، دوستش نداشتم ، بیگناه بود و از من و دلم بی خبر
که با بعله گفتنش گوئی از خواب پروندم . و دنبالش هل هله و کف و نقل و تبریک
مثل اینکه توی کما بودم ، توی کما بودم ؟؟ یا از کما بیرون اومده بودم ؟ ؟ ؟
برگشتم انگشتری را مادرم داخل دسته گلی که تزئین کرده بود را به من داد
من هم بدون اینکه به صورت عروسی که کنارم نشسته و چند ثانیه پیش زنم شده
نگاهی بکنم ،انداختم انگشتش .
مغزم داشت سوت می کشید . صدای همهمه میلیونها مردو زن در سرم می پیچید
صورتهائی را می دیدم که نزدیک تر می آید و چیزی می گویند و می روند
مثل اینکه تبریک می گفتند
و دفتر عقد را امضا کردم نمی دونم چند تا فقط احساس میکردم شکیلا داره نگاهم می کنه
و سرم را مرتب به اطراف میپیچاندم . شکیلا نبود اون اینجا نبود .
خیلی سریع این اتفاقات رخ داد و خانواده ام سریعا مجلس عقد را در محضر برپا کردند
که مبادا تا روز جشن که ۱۰ روزی فاصله بود من منصرف شوم و به سوی شکیلایم برگردم
از محضر که بیرون آمدم سوار ماشین شدم و تخت گاز کوبیدم تا در خونه شکیلا.
در زدم .
در زدم بازش نکرد
می دونستم خونه ست و خودش باز نمی کنه
آخه شب قبلش همه چیز را بهش گفته بودم و می دانست امروز روز عقدمه
ول کن نبودم
آنقدر در زدم که بالاخره آیفون را برداشت ولی چیزی نگفت .
می دونستم داره گوش می کنه . گفتم شکیلا : شکیلا ؟ ؟
اگه باز نکنی به خدا همینجا جلوی در خونه ات بس می شینم
بالاخره که باید بیای بیرون و دیگه بغضم داشت به صدام فشار می آورد
درو باز کرد .
رفتم بالا در واحد را که باز کرد دوتا چشم سرخ سرخ باد کرده دیدم
با موهای پریشان که روی صورتش ریخته هنوز لباس خواب به تنش بود .
گفتم : تعارف نمی کنی بیام تو ؟ ؟ ؟
از جلوی در کنار رفت و رفتم داخل . پشت در را بست و
با تاسف و خشم و تعجب در هم آمیخته ای نگاهم می کرد .
سوالی نگام می کرد . که بغضم ترکید
شکیلا را کشیدم توی بغلم که اشکامو نبینه
اما صدامو نمی تونستم ببرم . شکیلا هم صدای من گریه کرد .
مدام با مشت توی سینه می زد و هی می گفت چرا ؟ آخه چرا ؟ آخه چرا ؟
مگه من چم بود مگه من چی برات کم گذاشتم
مگه اون دختر چی داشت که من نداشتم . چرا بامن این کار رو کردی
چطور دلت اومد ؟
و چرا ها و هق هق های بلند
آنروز شکیلا آنقدر روی شانه ام گریه کرد که شانه ام خیس شد
حالا هم که چند سال از آن روز می گذرد هر وقت دستم را به شانه ام می کشم
احساس می کنم هنوز خیس است
تا ظهر آنجا ماندم ،
روی همان مبلی نشستم که اولین بار که به خانه شان رفته بودم نشسته بودم
سرش روی زانویم بود ، خوابش برد .
فرشته ام خوابش برد هانیه از اتاقش بیرون آمد و وقتی دید خوابیده
گفت تمام دیشب در اتاق را به روی خودش بسته و گریه کرده است .
شکیلا خوابیده بود اما در خواب هم هق هق می زد . نفسش خوب بالا نمی آمد
چند ساعت روی زانویم خوابید
بیدار که شد من هیچ تکانی نخورده بودم
دستم روی صورتش بود آرام دستم را گرفت
و فشرد و بلند شد . گفت : ... فلانی .. آهسته و آرام متین گفت
مثل همیشه با آرامش گفت : .....برو برو تو الان نباید اینجا باشی .
تو مثلا دامادی:(لبخندی زیبا و کوچک اما شاید تلخ )
الان همه دارن دنبالت می گردن پاشو برو پاشو برو عزیز شکیلا.
من این پست را درد نوشته ام
من با هرکلمه این پست که می نوشتم درد را درونم احساس می کنم
با هر جمله اش گریسته ام
من این پست را با درد می نویسم ، من ۴ سال است که با درد زندگی می کنم
۴ سال است که درد شکیلا بزرگترین لذت زندگی من است
آشنا : ؟ تو می دانی من چه می کشم ؟
غریبه : ؟ تو می دانی من چه کرده ام ؟
بهار : ؟ عشق نافرجام نیست سوگند به آسمان و
خاکی که عشق را در خود می رویاند و نام آن خاک سینه است
آغاز می شود اما هرگز پایان نمیپذیرد .
عشق شکیلا در سینه ام هست و هر روز شعله اش بیشتر درونم را می سوزاند .
و من با سوزش زندگی می کنم
زندگی می کنم ؟ ؟ زندگی ؟
شکیلا ؟ زندگی ؟ من ؟ .........................................................................
86/01/22
روزهای سخت
سلام به همه دوستانی که وبلاگم را مطالعه می کنند
و نهایت لطف رابه من دارند - در این مدت که نبودم
متاسفانه بنا به دلیل یک ماموریت شغلی در سفر بودم و نمی توانستم آپ کنم
حالا برگشته ام .
از آن روز ها دوسال گذشت .من در حال طي ترم آخر
و در فكر پروزه پايان تحصيليم بودم
و طي سالهائي كه با شكيلا بودم هر روز به علاقه مان افزوده مي شد
و هر لحظه براي هم عشق بيشتري مي ورزيديم .
چه تابستان ها و چه زمستان هائي را كه باهم سپري كرديم و
چه روزها وشبهائي كه عشق در ميانمان شعله می زد و زبانه مي كشيد .
ديگر من و شكيلا براي هم خيلي جا افتاده تر از هر بحثي بوديم
و به جرات مي گويم كه با هم شايد بيشتر ازمفهوم واقعي زيستن را زندگي كرديم
.زمستانها را باهم اسكي مي رفتيم و تابستان ها مسافرتهاي كوچك و زيبا
در کوهستان وحشی ، در جاده ها ، جنگلها ،سواحل شمالي
وبالاخص گردنه سر سبز و پر طراوت حيران
هنوز عطر سفرهايمان را به به مشام دارم
هنوز وقتي چشمان را مي بندم عطر خوش كوهاي جنگلي گردنه حيرانرا مي توانم ببينم
جاده هاي كه اغلب اوقات چم دار و مه گرفته بودند.
من تمام خوشبختي را در كنار شكيلا احساس مي كردم
شكيلا هم همين حس را به من داشت
خوب به خاطر دارم شبي را كه در خانه شكيلا بودم
شكيلا موسيقي گذاشته بود همون آهنگ معين راكه ميگه
( چشاي تو نور كوچه باغ روزه چشاي من ظلمت شب سياهه -
با هم ديگه راز و نيازي داشتيم حكايت دور و درازي داشتيم ...........)
موزيك/ارام بودو دلچسپ و آرامبخش با طنين دلنشين و
شكيلا سرش را روز سينه ام گذاشته بود و با هم حرف مي زديم
حرفاي خاصي نبود اما يكدفعه سرشو توي سينه ام فشرد و گفت :
... فلاني ... هرگز نمي تونستم تجسم كنم كه در زندگيم به مردي
اينقدر وابسته شوم که جدائي ازش برام سخت ار سر كشيدن جام زهر باشد
يادمه گفتم شكيلا : من و تو توي مغز استخوان هم نفوذ كرده ايم و
پيوند من و تو نا گسستني است
از لحن صداش فهميدم كه بغض گلوشو گرفته وداره به زور حرف مي زنه
همينطور سرش روي سينه ام بود
گفت ... فلاني ... ؟
چند وقته به دلم افتاده كه بزودي من و تو را از هم جدا مي كنند .
اينحرفش به نظرم خيلي مسخره اومد.
هرگز نمي تونستم باور كنم جز اراده خداوندي موجودي قادر باشد
من وشكيلا رااز هم جدا كند خواستم سرش را بلند كنم و آرامش كنم
و بگويم كه اينها همه موهومات است و بيهوده
كه سرش را بيشتر به سينه ام فشرد و گفت
...فلاني .. سرمو از سينه ات جدا نكن
من با صداي ضربان قلبت كه الان دارم ميشنوم زندگي مي كنم
ارام مي شوم
دلم گرفت
آنشب مثل خيلي شبهاي ديگر به خانه زنگ زدم و گفتم كه
منزل يكي از دوستانم هستم داريم درس مي خونيم و شب نميآم
شكيلا سرش كه روي سينه ام گذاشته بود
آرام آرام با همصدائي من آهنگ ديگر معين را كه با صداي كم از ضبط پخش مي شد
( در دل شب دعاي من گريه بي صداي من بانگ خداخداي من به خاطر تو بود و بس
.....پاكي لحظه هاي من ..... گريه هاي هاي من ....به خاطر توبود و بس .... )
را نجوا مي كرديم
شكيلا خوابش برد
ساعتي همانطور نشستمو سرش را از سينه ام جدا نكردم كه مبادا از خواب بپرد
ولی حالا اين من بودم كه حجمه عظيمي از تشويش در دلم افتاده بود
كه چرا شكيلااين حرف را زد و اگر چنين و چنان شود چه مي شود ؟ ؟ ؟ ؟
روز ها و شبها با اين اوهام گيج بودم تا اينكه يك روز كه ......
يكروز عصر كه در خانه بودم و داشتم درس مي خوانم پدرم وارد اتاقم وشد
كنار تختم نشست . مي خواست چيزي بگه اما ! !
نمي تونست و هي نم نم مي كرد .
كه بالاخره ازم خواست لباس بپوشم باهاش برم بيرون كه باهم كمي صحبت كنیم
سوار ماشين كه شديم واز محله خارج شديم پدرم شروع به مقدمه چيني كرد
براي آغاز صحبتش از همان مقدمه فهميدم
كه خداي من: موضوع منو شكيلا را فهميده همان كه هميشه مي ترسيدم
منو پدرم بينمان يك احترام به خصوصي برقرار بود و
به خاطر شرمی كه از او داشتم هرگز نمي خواستم اين موضوع بين ما مطرح شود
اما او همه چيز رافهيده بود و حسابي روي من و شكيلا مطالعه كرده بود
سر صحبت را باز كرد : كه ما ......................از يك خانواده متوسط هستيم
و به قول خودش شكيلا يكي يكدانه خانواده اي بسيار ثروتمند
او از شهري ديگر است با فرهنگ و آداب رسوم خاص خودشان
و ما با فرهنكي با شهر ديگر با رسوم و فرهنگي خاص خودمان .........
در آپ بعدي كه شايد فرداباشد ادامه را كاملا خواهم نوشت.
آنروز فقط پدرم صحبت کرد و من گوش می دادم . خیلی حرف زد
خیلی دلیل آورد که من و شکیلابه هم نمی سازیم
من سکوت کرده بودم اما تو کتم نمیرفت
منو شکیلا همه حرفهایمان رازده بودیم
همه قول قرارمان را گذاشته بودیم . به هیچ قیمتی نمی خواستم ازش جدا شم
آنروز گذشت - فردا - پس فردا - پس آن فردا - و روزهای بعدی که مدام
فشار خانواده بر روی بود و بر شانه هایم سنگینی می کرد
در دو راهی مانده بودم از طرفی نمی خواستم از شکیلا جداشوم
و از سوی دیگر نمی خواستم عاق والدین بشم و دل پدر و مادرم را بشکنم
که عمری برایم زحمت کشیده اند
به هر راهی که بود متوسل شدم
به هر حالت و حیلتی می خواستم شکیلا را به خانواده ام بقبولانم
اما مرغ یه پا داشت
همش می گفتند : از شهر دیگری است
فرهنگش با ما تفاوت دارد
سنت هامون به هم نمی سازن
.....و.............و........................و.................................
و آخرین حرفشان این بود که او دختری است از خانواده به قول معروف :
سوپر میلیاردر و لی من بابام یک کارمند بود
در این مدت تقریبا چیزی به شکیلا نمی گفتم که ناراحت نشود
دوستان خوب : بایاد آوری این خاطرات به روحم فشار می آد
فردا شب پنجشنبه حتما آپ می کنم
86/01/22
روزهای سخت
سلام به همه دوستانی که وبلاگم را مطالعه می کنند
و نهایت لطف رابه من دارند - در این مدت که نبودم
متاسفانه بنا به دلیل یک ماموریت شغلی در سفر بودم و نمی توانستم آپ کنم
حالا برگشته ام .
از آن روز ها دوسال گذشت .من در حال طي ترم آخر
و در فكر پروزه پايان تحصيليم بودم
و طي سالهائي كه با شكيلا بودم هر روز به علاقه مان افزوده مي شد
و هر لحظه براي هم عشق بيشتري مي ورزيديم .
چه تابستان ها و چه زمستان هائي را كه باهم سپري كرديم و
چه روزها وشبهائي كه عشق در ميانمان شعله می زد و زبانه مي كشيد .
ديگر من و شكيلا براي هم خيلي جا افتاده تر از هر بحثي بوديم
و به جرات مي گويم كه با هم شايد بيشتر ازمفهوم واقعي زيستن را زندگي كرديم
.زمستانها را باهم اسكي مي رفتيم و تابستان ها مسافرتهاي كوچك و زيبا
در کوهستان وحشی ، در جاده ها ، جنگلها ،سواحل شمالي
وبالاخص گردنه سر سبز و پر طراوت حيران
هنوز عطر سفرهايمان را به به مشام دارم
هنوز وقتي چشمان را مي بندم عطر خوش كوهاي جنگلي گردنه حيرانرا مي توانم ببينم
جاده هاي كه اغلب اوقات چم دار و مه گرفته بودند.
من تمام خوشبختي را در كنار شكيلا احساس مي كردم
شكيلا هم همين حس را به من داشت
خوب به خاطر دارم شبي را كه در خانه شكيلا بودم
شكيلا موسيقي گذاشته بود همون آهنگ معين راكه ميگه
( چشاي تو نور كوچه باغ روزه چشاي من ظلمت شب سياهه -
با هم ديگه راز و نيازي داشتيم حكايت دور و درازي داشتيم ...........)
موزيك/ارام بودو دلچسپ و آرامبخش با طنين دلنشين و
شكيلا سرش را روز سينه ام گذاشته بود و با هم حرف مي زديم
حرفاي خاصي نبود اما يكدفعه سرشو توي سينه ام فشرد و گفت :
... فلاني ... هرگز نمي تونستم تجسم كنم كه در زندگيم به مردي
اينقدر وابسته شوم که جدائي ازش برام سخت ار سر كشيدن جام زهر باشد
يادمه گفتم شكيلا : من و تو توي مغز استخوان هم نفوذ كرده ايم و
پيوند من و تو نا گسستني است
از لحن صداش فهميدم كه بغض گلوشو گرفته وداره به زور حرف مي زنه
همينطور سرش روي سينه ام بود
گفت ... فلاني ... ؟
چند وقته به دلم افتاده كه بزودي من و تو را از هم جدا مي كنند .
اينحرفش به نظرم خيلي مسخره اومد.
هرگز نمي تونستم باور كنم جز اراده خداوندي موجودي قادر باشد
من وشكيلا رااز هم جدا كند خواستم سرش را بلند كنم و آرامش كنم
و بگويم كه اينها همه موهومات است و بيهوده
كه سرش را بيشتر به سينه ام فشرد و گفت
...فلاني .. سرمو از سينه ات جدا نكن
من با صداي ضربان قلبت كه الان دارم ميشنوم زندگي مي كنم
ارام مي شوم
دلم گرفت
آنشب مثل خيلي شبهاي ديگر به خانه زنگ زدم و گفتم كه
منزل يكي از دوستانم هستم داريم درس مي خونيم و شب نميآم
شكيلا سرش كه روي سينه ام گذاشته بود
آرام آرام با همصدائي من آهنگ ديگر معين را كه با صداي كم از ضبط پخش مي شد
( در دل شب دعاي من گريه بي صداي من بانگ خداخداي من به خاطر تو بود و بس
.....پاكي لحظه هاي من ..... گريه هاي هاي من ....به خاطر توبود و بس .... )
را نجوا مي كرديم
شكيلا خوابش برد
ساعتي همانطور نشستمو سرش را از سينه ام جدا نكردم كه مبادا از خواب بپرد
ولی حالا اين من بودم كه حجمه عظيمي از تشويش در دلم افتاده بود
كه چرا شكيلااين حرف را زد و اگر چنين و چنان شود چه مي شود ؟ ؟ ؟ ؟
روز ها و شبها با اين اوهام گيج بودم تا اينكه يك روز كه ......
يكروز عصر كه در خانه بودم و داشتم درس مي خوانم پدرم وارد اتاقم وشد
كنار تختم نشست . مي خواست چيزي بگه اما ! !
نمي تونست و هي نم نم مي كرد .
كه بالاخره ازم خواست لباس بپوشم باهاش برم بيرون كه باهم كمي صحبت كنیم
سوار ماشين كه شديم واز محله خارج شديم پدرم شروع به مقدمه چيني كرد
براي آغاز صحبتش از همان مقدمه فهميدم
كه خداي من: موضوع منو شكيلا را فهميده همان كه هميشه مي ترسيدم
منو پدرم بينمان يك احترام به خصوصي برقرار بود و
به خاطر شرمی كه از او داشتم هرگز نمي خواستم اين موضوع بين ما مطرح شود
اما او همه چيز رافهيده بود و حسابي روي من و شكيلا مطالعه كرده بود
سر صحبت را باز كرد : كه ما ......................از يك خانواده متوسط هستيم
و به قول خودش شكيلا يكي يكدانه خانواده اي بسيار ثروتمند
او از شهري ديگر است با فرهنگ و آداب رسوم خاص خودشان
و ما با فرهنكي با شهر ديگر با رسوم و فرهنگي خاص خودمان .........
در آپ بعدي كه شايد فرداباشد ادامه را كاملا خواهم نوشت.
آنروز فقط پدرم صحبت کرد و من گوش می دادم . خیلی حرف زد
خیلی دلیل آورد که من و شکیلابه هم نمی سازیم
من سکوت کرده بودم اما تو کتم نمیرفت
منو شکیلا همه حرفهایمان رازده بودیم
همه قول قرارمان را گذاشته بودیم . به هیچ قیمتی نمی خواستم ازش جدا شم
آنروز گذشت - فردا - پس فردا - پس آن فردا - و روزهای بعدی که مدام
فشار خانواده بر روی بود و بر شانه هایم سنگینی می کرد
در دو راهی مانده بودم از طرفی نمی خواستم از شکیلا جداشوم
و از سوی دیگر نمی خواستم عاق والدین بشم و دل پدر و مادرم را بشکنم
که عمری برایم زحمت کشیده اند
به هر راهی که بود متوسل شدم
به هر حالت و حیلتی می خواستم شکیلا را به خانواده ام بقبولانم
اما مرغ یه پا داشت
همش می گفتند : از شهر دیگری است
فرهنگش با ما تفاوت دارد
سنت هامون به هم نمی سازن
.....و.............و........................و.................................
و آخرین حرفشان این بود که او دختری است از خانواده به قول معروف :
سوپر میلیاردر و لی من بابام یک کارمند بود
در این مدت تقریبا چیزی به شکیلا نمی گفتم که ناراحت نشود
دوستان خوب : بایاد آوری این خاطرات به روحم فشار می آد
فردا شب پنجشنبه حتما آپ می کنم
86/01/14
یک ماموریت کاری باعث شده که نتوانم آپ کنم . اما
به محض اینکه به شهرم رسیدم . بلافاصله آپ خواهم کرد
