85/12/20
طبق قولی که داده بودم اولین نامه شکیلا را اسکن کرده ام و گذاشتم توی این آپ

85/12/16
امروز می خوام یک آپی داشته باشم خارج از برنامه بزرگترین خاطره زندگیم
برادران و خواهرانم
دنیا پر است از انسانهائی که از انسانیت فقط قالب وشکل شمائل انسان دارند
و از مردی فقط سبیل یک مرد را
اما : می خوام بگم . آقای محترم :. با شمام آقای میلاد
همونی که توی قسمت نظرات فقط می تونین عقده های نهفته خودتونو خالی کنین که
من مجبور بشم نظرات را پاک کنم
اگه با گفتن این کلمات کثیف و ناسزا ها تخلیه می شوید.
اگه احساس می کنید کمبودی روحی یا مشکل شخصیتی دارید که باید تخلیه بشوید
عیبی نداره
بنویسید
و بگیوئید من ناراحت نمیشم
اصلا بخواهید من شماره موبایلمو می دم که
حتی اگه خواستید تماس بگیرید و هر چه ناسزا دارید و هر چه فحش بلدید بگیوئید
تا دلتون خالی بشه
مطمئن باشید من ظرفیتشو دارم
و همچنین شاید کم اند انسانهائی دیگر که دلی دارند به قامت تمام آبهای آزاد جهان
من توی این آپ می خوام ار خانم زهرا و حسن نیتشان کمال تشکر را داشته باشم
و همچنین همراهانی که همراهیم میکنند .
بزودی با آپ دیگری در خدمت خواهم بود
85/12/15
آپ جدید ادامه خاطره ام
عصر بود توی اتاقم نشسته بودم و داشتم درس می خوندم . چیزی به امتحان نمونده بود .ترم تابستان هم بود و فرصت کم و حجم درس زیاد .
ولی خب ، تقریبا رضایت بخش بود . تلفنم به صدا در اومد . آره شکیلام بود عصری حوصله اش سررفته بود. گفت سر فلان خیابان ( نزدیک خانه مان ) منتظره که برم باهم بریم یک چرخی بزنیم . ![]()
رفتم نشسته بود تو ماشین سوار شدم و باهم رفتیم
حالا کجابریم ؟ ![]()
نه![]()
توبگو .
گفتم بریم دکل .
کمی که از شهر می ری بیرون یک سایت رادار هستش البته نمیشه وارد اون محوطه شد ولی نزدیکش یک تپه ای هست که تقریبا همه شهر دیده میشه و تازه خودشم خیلی باصفا است .
رفتیم اون بالا نشستیم
و رفتیم توی وادی خودمون ![]()
موقعیکه می خواستیم برگردیم .شکیلا رفت از توی ماشینش یک تکه سیم آورد با یک عروسک کوچیک با تکه چوبی .
گفت : ... بیا با چاقو روش یه چیزی که دوست داری بنویس . میخوام محکم ببندم به شاخه این درخت و بمونه تا روزی بچه هامون بیان و بازش کنن
منم روی چوب با چاقوکندم و نوشتم : دوستت دارم چو نان و نمک
و آن تکه جوب را محکم به درخت بستیم و رفتیم به طرف شهر
توی راه یادم افتاد که باید از دوستم جزوه ای بگیرم و از شکیلا خواستم بره به طرف خانه دوستم یاشار و تلفنی هم باهاش حرف زدم گفتم که دارم میام جزوه مدار مخابرات را ازت بگیرم
سر کوچه شکیلا توقفکرد و من رفتم داخل کوچه و از در خانه یاشار جزوه را گرفتم و برگشتم توی راه که میرفتیم متوجه شدم شکیلا داره با نگرانی و مضطرب مدام به آئینه نگاه می کنه
پرسیدم چیه مشکلی پیش اومده . ![]()
گفت : عقب را نگاه نکن
و لی به نظرم میاد یک پیکان قهوه ای داره تعقیبمون می کنه .
آئینه بغل را تنظیم کردم و نگاهی به عقب کردم
.........بعععله درسته یک پیکان قهوه ای رنگ سایه به سایه ما داشت می اومد .
برگشتم از وسط دو تا صندلی دوباره که نگاه کردم . وای خدای من :
توش چهار تا مرد قوی هیکل ریشوی حزب اللهی
که تابلو بود مامورای منکرات تشریف دارن .
گفتم : شکیلا از کی لینا دنبال ما هستن /
گفت : نمی دونم از کی ولی سر کوچه یاشار اینا که نگه داشته بودم متوجهشدم که اونا هم چند متر عقب تر نشستنو دارن ما رو میپان یکی شون هم وقتی تو رفتی توی کوچه اومد یه سر گوشی آب داد و هم زیر چشمی منو نگاه می کرد هم فک کنم می خواست بینه تو کجا رفتی بعد که داشتی می اومدی برگشت و رفت تو ماشین
n به نظرم می اومد که آقایون در چه فکری هستن
و چرا دستگیرمون نمی کنن و تو این فکر ها بودم که .
n با چرخش شکیلا به یک خیابون فرعی باسرعت و گاز زیاد و زیاد کردن سرعت ماشین من به خودم اومدم . گفتم اینکار را نکن شک شونو بیشتر می کنی . ولی دیگه کار از کار گذشته بود . شک آقایون به یقین تبدیل شد . ![]()
n کمی تعقیب و گریز داشتیم که شکیلا اتوبان ، خدای من فقط فهمیدم که ÷دال گاز را تا ته فشار داده و تخت گاز سرعت همینطور 90-100-110-120-130-140 که من منکراتی هارو فراموش کرده و وحشت برم داشته بود .
همینطور که شکیلا از وسط ماشین های کوچک و بزرگ سبقت می گرفت
. و با هر لائی وسبقت با خودم می گفتم که الانه است که بریم زیر کامویون و تریلی
n خلاصه کنم . منکراتی ها نتونستن برسن و جا موندن هر چه باشه . یک پیکان نمی تونست پا به پای اپل کورسا بیاد و وقتی مطمئن شدیم که گممون کردن . از یک خرجی پیچیدیم توی یک فرعی و از اونجا توی یک کوی و ترمز
از رانندگی پر خطر شکیلا اون روز حسابی ترسیده بودم و مثل اینکه رنگم هم پریده بود . باور کنین تو بعضی لحظات احساس می کردم الان تصادف کنیم و تکه بزرگه گوشمونه و حاضربودم گیر منکراتی ها بیافتم تا اینکه بمیرم
شکیلا نفس عمیقی کشید و و گفت :![]()
اوووووووووف در رفتیم
و نگاهی بهم کرد و زد زیر خنده .
بهم برخورد گفتم شاید رنگم پریده بخاطر این داره میخنده و یه لحظه ناراحت شدم و داشتم سعی می کردم توضیح بدم
که وقتی یکی با چنان وضعی رانندگی می کنه و دیگری کنارش نشسته طبیعیه که سر نشین بترسه ولی شکیلا به اون نمی خندید .
طفلی شکیلام : انگشتای دستش و پای راستش رگ برگ شده بود .از بس که با استرس محکم فرمان را چسبیده بود و گاز داده بود
داشت به هر دومون می خندید
اون روز شکیلا دیگه نتونست رانندگی کنه
رگ پاش بد جوری گرفته بود و کمکش کردم تا پیاده بشه
. و رو صندلی کنار بشینه و من ماشین و شکیلا را بردم خونشون
حالا چطور این ماشینو بندازم توی گاراژ ؟ ؟ ؟
که کسی نبینه ؟ ؟ ؟
کار از اینها گذشته بود ماشین را بردم داخل گاراژ کسی نبود شکر خدا
کسی ندید حالا باید کمک می کردم پیاده بشه و بره توی آسانسور
وقتی رسیدیدم بالا در خونشون ررا زدم که هم اتاقیش هانیه بیاد و بسپارمش به هانیه و من برگردم
اما
اما هانیه هم خانه نبود
شکیلا کلید در رااز کیفش در آورد و باز کرد و لنگان لنگان رسوندمش روی مبل
پاش درد می کردو هر لحظه دردش بیشتر می شد .
مونده بودم چیکار کنم .
هر لحظه گرفتگی عظله پاش شدشد تر می شد و دردش هم زیاد
من هم هول کرده بودم
مثل اینکه امروز هم زیاد پر چونگی کردم باشه بقیه رو تو آپ بعدی می نویسم
85/12/10
ادامه بزرگترین خاطره ام
پس از چند ماه که از آشنائیمان گذشته بود...
امیر صمیمی ترین دوستم بود و هست . و چند روزی بود که زمزمه ازدواج امیرمطرح بود . از آنجائیکه خیلی صمیمی بودم من تقریبا در جریان تمام کارهاش قرار گرفتم .
امیر هم مثل من برادری نداشت . بر من واجب بود تا حق برادری را بجا آورم . از آماده کرد دست گل برای خواستگاری رفتن تا کرایه تالار و بند وبساط عروسی را انجام دادیم و روز موعود رسید .
امیر در اوائل مرداد ماه سال ۱۳۷۸ عروسی کرد .![]()
روزی که امیر عروسی کرد من و شکیلا حدود چهار ماه بود که با هم دوست بودیم . ناگفته نماند امیر هم تنها کسی بود که در رابطه با عشق من و شکیلا همه چیز را می دانست و کمک زیادی برایمان کرده بود .
روز عروسی شکیلا هم دعوت بود . مراسم عقد خصوصی بر گذار شدو جشن در تالار بود من و امیر هم جلوی تالار توی ماشین بودیم که از دور ماشین شکیلا رادیدم که آمد . پیاده شدم و به طرفش رفتم امیر هم در این فرصت خواهرش را از داخل مجلس صدا کردو شکیلا را معرفی کرد . ایشون هم خیلی خوب شکیلا را تحویل گرفت و برد داخل
خلاصه کنم
مراسم تا شب طول کشید و به همراه مهمانان به طرف رستوران راه افتادیم برای صرف شام رستوران طبقه بالای تالار بود . که باید 10 -20 تا پله می رفتیم من هم قند تو دلم آب می شد که شکیلا را ببینم
اما نمی شد شکیلا هم همچنان ولی نمی تونست که از مجلس بیرون بیاد و با من بگرده
همه سر میز های شام بودند .
من یواشکی و زیر چشمی دنبال شکیلا میگشتم که موبایلم زنگ زد . جواب دادم شکیلا بود ![]()
گفت : ( به شوخی )
آهای آقا پسر
: چیه چشم چرونی می کنی ؟ ؟ ؟ ؟
گفتم نه بابا چشم چرانی چیه
دارم دنبال تو می گردم ولی نمی بینمت .
گفت : 10 ثانیه بهت فرصت می دم که پیدام کنی و شروع کرد به شمردن .
.
1و2و3و...من شمردن بلد نیستم ها
6و8و10
.
سرمو چرخوندم و نگاهی دوباره کردم اما ندیدمش
گفتم شکیلا اذیت نکن .
بگو کجانشستی زشته من بین مهمونا اینقدر تو جمع خانوما بچرخم
دوباره باشوخی و یواش گفت :
نه باید خودت پیدا کنی ![]()
داشت باهام شوخی می کرد می خواست اذیتم کنه
دیگه داشت حوصله ام سر می رفت که دیدمش
.
آره خودشه
ناقلا هم پشتش به من بود هم پشت ستون نشسته بودکه نمی دیدمش
به قول خودش تقلب رسوند بهم والا عمرا نمی تونستم پیداش کنم
منم که رفتم جائی نشستم که درست مستقیم توی زاویه دیدم بود
نمی دونم چی خوردم کی خوردم همه حواسم پیش شکیلا بود
درسته پشتش به من بود و چهره شو نمی دیدم اما باور کنید دیدن پشت سرش هم برام لذت بخش بود![]()
بعد از شام مهمونای غریبه و دور یکی یکی برا عروس داماد آرزوی خوشبختی کردن و رفتند ساعت تقریبا نه و نیم ده شب بود .
.
اهه
شکیلا هم مانتو روسری پوشیده بود و آمد که خداحافظی کنه و بره منم کنار امیر وایستاه بودم
. امیر هم دید و گفت ... شکیلا می خواد بره .؟ ؟ ![]()
گفتم مثل اینکه آره !
شکیلا رسید با عروس روبوسی کرد و آرزوی خوشبختی کرد تا خواست بگه که می خواد بره
.
بیچاره شکیلا
![]()
امیر و عروسش و خواهرش همه یه دفعه ریختن روسرش که کجا ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
و الا بلا نباید بره و چون بعد از شام در منزل امیر ارکستر و مراسم جشن ادامه داشت گفتن نباید بری و باید بمونی
خواهر امیر کیفشو به زور از دستش گرفت و عروسم هم داشت قسم می داد که بمونه و شکیلا هم مصر بود که بره و هی می گفت نه نمیشه آخه دیر وقته
شکیلا با حالتی تو صورتم نگاه کرد از چشاش فهمیدم که می خواد بمونه
ولی می ترسه یه وقت بد بشه
که من جلوتر رفتم گفتم که بمونه هیچ مانعی نداره
.
خلاصه نگهش داشتیم
عجب مجلسی بود ارکستر بود و مجلس مختلط هم شده بود چون تقریبا غریبه نمونده بود حدود 60 – 70 نفر مانده بودن که اونها هم نزدیکان عروس داماد بودن . منم داشتم پذیرائی می کردم و گاهی هم سراغ شکیلا می رفتم و چند کلمه ای باهاش حرف می زدم
شکیلا پیش عروس نشسته بود و اگه بگم از عروس عروسکتر شده بود باور کنین مبالغه نکرده ام ![]()
شب تابستان بود .
چند نفر از مهمانها داشتند می رفتن و من هم برای بدرقه تا کوچه رفتم و وقتی برگشتم
شکیلا سر جاش نبود
اونجا نبود ؟ ؟؟ ![]()
کجا رفته ؟
گفتم شاید جاشو عوض کرده یه نگاهی کردم اما ندیدمش
همینطور سوالی اطراف را نگاه می کردم که یه نفر از پشت آروم گفت .
آقا شما چیزی گم کردین ؟ ![]()
خواهر امیر بود
گفتم آره ..... یعنی نه .... کو شکیلا چی شد ![]()
خواهرش گفت : نترس بابا
من فراریش دادم ![]()
یعنی چه ؟ ؟ چی داری می گی .؟؟؟
امیر اینا حیاط بزرگی مثل باغ داشتن پر از طاق های یاس و انگور و درختان زیبا
گفت : می دونم شما دوتا الان چی دلتون می خواد اونور حیاط نیمکتی هستش که شکیلا را یواشکی بردم اونجا که تو هم بری و کمی باهم توی خلوت باشین![]()
ای ولا بارک الله عجب دختر چیز فهمی ![]()
منم جیم شدم رفتم
اونور حیاط که رسیدم شکیلا همونجا بود منتظرم بود
چشماش توی تلعلع چراغهای فانوسی باغ داشت می درخشید ![]()
با نگاه به چشماش وجودمو لرزه ای گرفت
خدا ا ا ا ؟ من می نخورده مستم . خدا ؟ لعنت بر آنکه ترا انکار کند . خدایا : چه آفریده ای
خدایا بدرستیکه احسن . و تو احسن الخالقینی ( جملاتی بود که در آن لحظه در دلم با خود گفتم )
.
اندام کشیده و خوش تراش شکیلا توی اون لباس مجلسی چه بود چه کرد بامن
نمی دانم چند دقیقه اما می دانم کلی همونجا تو فاصله یک قدمی اش ایستاده بودم و حیران نگاهش می کردم
صورت صاف و ناز سپید و موهای بلند و چشمان شرقی
آب حیا در چهره اش موج می زد
از نگاهی که داشتم
سر ش را پائین انداخته بود .
نمی دانم چه شد چطور شد
وقتی بخود آمدم که شانه هایش را در میان دستانم گرفته بودم و
پیشانی اش را آرام بوسیدم ![]()
و سرش را در سینه ام فشردم عطرفرق سرش مست کننده بود
دراین چند ماه دوستیمان برای اولین بار بود که شکیلا را لمس می کردم
هرگز تماسی بین من شکیلا صورت نگرفته بود هنگام سلام خداحافظی با هم دست می دادیم اما هیچ تماسی نبود .
.
با بوسه ای که از سر شکیلا داشتم او ازشرم خجالت سرخ سرخ شده بود ![]()
.
میخواستم برای ابد این لحظه دوام یابد . و هرگز سرش را از سینه ام جدا نکند که باقلبم احساسش می کردم وبا صدای ضربانم با او سخن می گفتم . ضربان قلبی که هر لحظه تند تر تند تر می زد
بعد هم ساعتی بر روی آن نیمکت نشستیم و کمی صحبت کردیم
از آینده و از ازدواجمان و می خواهیم چکار کنیم وچطور باشد .
سرش را بر روی شانه ام گذاشته بود و از حسی برایم سخن می گفت که هرگز احساسش نکرده بود و من خوب می دانستم و شکیلا را دوست داشتم به خاطر پاکی اش یادمه : بهم گفت : ... امشب شب مقدسیه که دوتا عاشق به هم می رسند و ازدواج می کنند ( منظورش امیر و سارا بود ) گفتم آره چطور : ؟
گفت میدونی اگه بری توی شهرمون جار بزنی شکیلا عاشق شده مردم بهت می خندن
گفت : می دونی توی شهرمون خیلی ها اسم منو گذاشته بودن ملکه یخی ؟ ؟
گفت : می دونی من هم دل دارم و مردم اشتباه می کردن و هرگز نفهمیدن که من دلدارم را هنوز نیافته بودم
گفت : باور می کنی ، اولین نگاهت تنم را لرزاند و به روی خودم نیاوردم ؟ ؟
سرشو از روی شونه ام بلند کردو تو صورتم نگاهی کرد در حالی که چشماش پر شده بود و گفت :
گفت : می دونی عاشقت شدم
گفت : میدونم می خوام جلوت بشکنم
اون دختری می خواد برات بشکنه که تو زندگیش همه براش شکستن و اون نشکسته ؟ ؟ ؟
گفت : می خوام جلوی پات بشکنم و بگم ... دوستت دارم
بگم، دیگه من تو سینه دلی ندارم گفت
گفت : به این شب مقدس قسم می خورم که هرگز دلمو ازت پس نگیرم
هرگز ازت جدا نشم
.
بعدش گفت :
. . . تو منو تنها می ذاری ؟ ؟ ؟ ؟
ازم جدا می شی ؟ ؟ ؟؟
انگار تلنگری بود که بر چینیه ساکت قلبم زدند
گفتم شکیلا این چه حرفیه که می زنی ؟ ؟ ؟
من که برای بدست آوردنت شبها برا خدا اشک ریختم و روزها با ورد شکیلا سر می کردم ! مگه ممکنه از شکیلا جدا بشم
مگه میشه من تورو دوست نداشته باشم
من که با گفتن کلمه شکیلا ته دلم میریزه و تنم میلرزه
دستش توی دستم بود
گفتم به این شب مقدس قسم می خورم که هرگز ازت جدا نشم من هم دلمو ازت پس نگیرم .
و ...و....و............
که خواهر امیر سر وکله اش پیدا شد و به جمع دونفریمان اضافه شد .
چند دقیقه ای نشست و قوت قلبی داد و آرزو کرد که روز عروسی من وشکیلا زود تر فرابرسد . بعدش هم اونها دوتائی رفتن و منهم چند دقیقه بعد رفتم داخل
مجلس در حال و هوای شادی و رقص وپایکوبی بود اما من و شکیلا آنشب حس دیگری داشتیم که اهل دل خود بدانند
85/12/06
در ادامه
خودمو انداختم توی ساختمان و جلوی آسانسور و هی نذر و نیاز می کردم خدا کسی نبینه کسی متوجه نشه و . . . . که
که آسانسور بالا بود تا من دستم رابزنم به کلید آسانسور دیدم آسانسور داره پائین میاد . حتما کسی توی آسانسور بود که میومد پائین و اگه پائین می رسید و هر کی توی آسانسوره منو می دید . توی این فکر بودم که آسانسور پائین رسید و درش باز شد
کسی توش نبود خالی بود . سوار شدم و بلافاصله کلید شماره ۴ و رفتم بالا .تا برسم هزاربار مردم وزنده شدم . باور کنین به خاطر خودم نبود که بترسم همش برای این بود که برای شکیلا بد بشه اگه کسی منو می دید که می رم خانه شکیلا توی اون ساختمان که همسایه ها شکیلا را می شناختند برا شککیلا خیلی بد می شد . ممکن بود هزار بهتان و افطرا بهش ببندن و ....
خلاصه طبقه چهارم با باز شدن در آسانسور : درست روبروم دیدم در آپارتمان بازه و فرشته ای دستبه در آسانسور ایستاده . دختری با قامت کشیده و خوب یادمه دامن بلند سفید تنش بود با پیراهن قرمز یقه مردانه موهای بلند . از کمرش بود موهاش و چشمانی به درخشندگی آفتاب . همه موهای بدنم سیخ شد
خدای بزرگ : این شکیلای منه ؟ ؟ ؟
میخکوب وایستاده بودم بین آسانسور و راهرو من توی تمام قرار هام شکیلا را با مانتو مقنعه دیده بودم . ساده و دانشجوئی ولی الان دیدم چه فرشته ایه . همونطور یخ زده بودم که با صدای شکیلا به خودم اومدنم که گفت :
چرا وایستادی ؟ ؟ ؟ ؟ بیا تو زود باش تا کسی ندیده
و دستو گرفت و کشید تو خونه . چنان هول شده بودم که یادم رفت کفشامو در بیارم دوسه قدم که وارد آپارتمانش شدم. دختر دیگه ای جلوم سبز شد و سلام کرد . فهمیدم کیه . شکیلا بهم گفته بود که با دوستش هانیه توی این آپارتمان زندگی می کنه اما من ندیده بودمش .
هانیه هم شیرازی بود همشهری شکیلا ولی داشگاه سراسری پزشکی می خوند . هانیه دختری بود بسیار مومنه و محجب ازم به گرمی و لبخند استقبال کرد و دعوت کرد روی مبل بشینم . تازه وقت نشستن از سمت نگاه هانیه و شکیلا متوجه شدم که کفشام به پامه
وای خجالت کشیدم و زود درشون آوردم
شکیلا هم خندید یادمه من هی پشت سر هم می گفتم ببخشید متوجه نشدم دست پاچه شدم یادم رفت و شکیلا هم با همون صدای ملیحش می گفت اشکال نداره . شکال نداره و با خنده گفت ما خودمو ن هم گاهی باکفش میائیم عیبی نداره ![]()
شکیلا روی مبل روبروئی من نشست و هانیه برامون شربت و میوه شیرینی آورد . خدا حفظش کنه دختر خوب نجیبی بود هانیه . نذاشت شکیلا از سر جاش بلند بشه و هی می گفت عزیزم شما بشین به مهمونت برس من براتون پذیرائی می کنم . و بعدش هم اومد ۱۰ دقیقه ای نشست و چاق سلامتی و بعدش بلند شد و گفت که یه کاری داره وباید بره و ازمون عذر خواهی کرد و رفت .
من کمی خجالت می کشیدم و نمی تونستم به شکیلا نگاه کنم درسته پوشیده لباس پوشیده بودو ازم دور تر نشسته بود اما اولین بار بود که شکیلا را به این شکل می دیدم کلی حرف برا گفتن داشتم که همش یادم رفته بود شکیلا برام حرف می زد .اون می گفت ومن گوش می کردم . گوش کردن که چه عرض کنم گوش جان ، لذت می بردم
، از صداش ار لحنش ، از توناژ مهربون صداش ، صداش به ته دلم می نشست و بهم آرامش می داد
. آنقدر غرق در صحبت بودیم که هوا تاریک شده بود و ما متوجه نشده بودیم یادمون رفته بود چراغها را روشن کنیم که صدای آیفون ما رو به خود آورد اگه بگم راحت یک متر پریدم باور نمی کنین . هراسان پرسیدم کیه ؟ ؟ ؟؟
و شکیلا بلافاصله گفت نترس نترس حتما هانیه است
گفتم مگه چن وقته رفته و شکیلابه ساعت نگاهی کردو گفت وای خدا ۳ ساعته ما سرمون گرم صحبته
هانیه که بالااومد اولین چیزی که گفت با لبخند پرسید (بچه ها چرا تو تاریکی نشستید؟ ؟ / ) و چراغهارا روشن کرد. منم که خجالتم دوباره عوود کرد . خلاصه با همون لبخند رو به شکیلا کردو گفت عزیزم برای شام حاضرین ؟ ؟ و رفت بساط شام را تدارک ببینه و ......
هانیه برامون یک میر دونفری شام بسیار زیبا ورمانتیکی درست کرد و گلهائی را که من آورده بودم راداخل گلدان گذاشت وسط میز . صدامون کرد برای صرف شام
دوتا صندلی گذاشته بود .. برای من و شکیلا .. هر چی اصرار کردیم اون هم سر میز بشینه . اله و بلا قبول نکرد که نمی خواد خلوت دونفری ما را بهم بزنه و خودش رفت اوی اتاق شام خورد.
شام خیلی خوشمزه ای بود با فضائی بسیار عاشقانه . می تونم بگم بهترین ضیافتی بود که در عمرم دیده بودم .
بعد از شام کمی موسیقی گوش کردیم و کلی صحبت و ساعت ۱۲ شب تازه متجه شدم که دیگه خیلی دیره و خداحافظی کردم و راه آفتاده به طرف خانه
مست از خیال و فکر و ساعاتی پیش که راه خانه را پیاده با آن فکرها رفتم
انشا ا... در آپ بعدی ادامه می دهم
85/12/03
ادامه از قبل
یه روز صبح از خونه زدم بیرون به قصد دانشگاه صبح زود بود حدود ۷ صبح. سر کوچه نرسیده دیدم اهه شکیلا اونجاست . ![]()
ا ا این این وقت صبح اینجا چیکار میکه ؟
یعنی چی شده
توی محله همه منو می شناختن نتونستم برم به طرف فقط یواشکی اشاره کردم که بیاد از محله بره بیرون و توی خیابون منتظرم باشه که به هم ملحق بشیم . و از کنار ماشینش رد شدم و افتادم جلو و رفتم به طرف خیابون
اون همونجا وایستاده بود یکی دوبار برگشتم نگاه کردم اونجا برا خودش جا خوش کرده بود . نمی تونستم برگردم ممکن بود از در وهمسایه یکی ببینه . یک دفعه ماشین روشن کرد و از پشت بهم نزدیک شد اومد کنارم آروم داشت رد می شد . شیشه را زد پائین و گفت:
با کنایه شیرین و شوخی
گفت : آقاهه نمی خوائین افتخار بدین![]()
![]()
و خندید منم هول شده بودم یه نگاهی به دور و اطرافم کردم کسی نگاه نمی کرد گفتم شکیلا زده به سرت
الان همسایه می بینن برو رد شو تو خیابون اصلیه منتظرم باش بیام
گفت اگه نرم چی :
وای حسابی هول ورم داشته بود گفتم بابا مگه دیوونه شدی
برو برو زود باش
گفت : آره دیوونه شدم ![]()
اومدم داد بزنم ایهاالناس من از عشق این همسایتون دیوونه شدم و زد زیر خنده و گاز داد و رفت .
نفس راحتی کشیدم . تا خیابون ۳ -۴ دقیقه ای راه پیاده بود تند تند رفتم و دیدم جلوی ایسگاه اتوبوس وایستاده یه نگاهی به اطرافم کردمو خودم چپوندم تو ماشین
راستش کمی ترسیده بودم که کسی ندیده باشه آخه ما یک خانواده مقید خیلی مقید بودیم
گفتم زود باش حرکت کن تا کسی ما را ندیده . گفت چیه می ترسی آبروت بره ؟ ![]()
بگن فلانی داشت دختر بازی می کرد . می خواست حرسمو بالا بیاره اما من خوب متوجه بودم که میخواد صدای منو در بیاره ومنم اتو ندادم و گفتم نخیر خانوم می ترسم همسایه بگن یک دختری اومده بود پسر بازی و به من گیر داده بود . و زدیم زیر خنده . بعد از اون هم کلی شوخی کردیم و خلاصه رسید به اینجا که گفت
گفت : اومده ازم برای پنجشنبه برای شام دعوت کنه برم خونشون
چی ؟ شام ! ! ! خونه شکیلا ؟
راستش شوکه شدم تا در خونشون زیاد رفته بودم هر وقت که نمی تونستم ببینمش راهم رو کج می کردم از کوچه اونا رد می شدم و از جلوی خونشون می گذشتم و احساس آرامش بهم دست می داد
اما هرگز داخل خانه نرفته بودم . راستش کمی هم کوپ کردم . پرسیدم واسه چی ؟
خندید گفت واسه چی نداره دیگه می خوام یه روز شام دعوتت کنم
گفتم باشه ولی خونه نه اکه موافق باشی بیرون قرار می ذاریم . باز دختره انگشت رو نقطه ضعف من گذاشت و گفت چیه از چی می ترسی
من به این کلمه حساس شده بودم . گفتم نمی ترسم . اگه مخالفم به خاطر خودته که توی آپارتمانت برات مشکلی پیش نیاد . گفت تو فکر اوناشو نکن من حساب همه جاشو کردم و طوری میای که هیچ بشری متوجه نشه
هنوز مخالف بودم . . . . . .. .. . اما دیدم داره کم کم ناراحت می شه و فک می کنه من برا چی نمی خوام برم خونشون و بالاخره قبول کردم و قرار شد اولین پنجشنبه شام برم خونشون ![]()
می ترسیدم . نه از خودم از آبروی شکیلا می ترسیدم که لو بره و آروش بره و همسایه هاش بفهمن اونوقته که حالا خر بیار باقالی بار کن . خلاصه تا پنجشنبه با فکر و استرس و فکر پنجشنبه روز ها رو گذروندم تا عصر پنجشنبه رسید و قلبم داشت از جا کنده می شد . با هر نگاهی که به ساعتم می کردم و می دیدم داره به لحظه موعود نزدیک تر می شه ضربان قلبم هم بیشتر وهی بیشتر می شد .
لحظه موعود رسید و طبق نقشه ای که شکیلا طراحی کرده بودم راه افتادم رفتم توی کوچه . اولین اشتباه می تونست آخرین اشتباهم باشه تمام حواسم جمع بود و کاملا حساب شده و طبق نقشه داشتم عمل می کردم
جلوی در که رسیدم دو سه قدم مانده به در زد از آیفون در را باز کرد و خودمو انداختم توی ساختمان و جلوی آسانسور و هی نذر و نیاز می کردم خدا کسی نبینه کسی متوجه نشه و . . . . که
در آپ بعدی ادامه را می نویسم
85/12/02
ادامه آپ قبلی :
درزندگیم اولین تجربه عشقم بود . قبل از آن هیچ حسی نسبت به عشق نداشتم اصلا نمی دانستم چیه و چطوری ایجاد میشه . من آدمی بودم نسبتا خشک و توی دنیائی از فرمولها و معادلات غرق شده بودم . و تمام سرگرمیم رشته تحصیلیم بود ( الکترونیک ). همیشه توی فکر ابداعات و حل مدارات و طراحی بودم
یادم نمی اآد روزی بوده باشه که توی راه تو مغزم یک مدار تجزیه نکنم یا به طراحی سیستمی فکر نکنم
اما از روزی که شکیلا را دیده بودم. تمام فکر ذکرم شده بود دختری با چشمان درشت شرقی و اندام کشیده ای چون فرشته .
طبیعی بود که هر دو می خواستیم اخلاق همدیگر را بهتر بشناسیم و شایدخصوصیات خود را به آنچه که دیگری می خواست نزدیک تر کنیم . این طبیعت عشق است .
از هم سوالاتی می کردیم شاید دانسته شاید نداسته .
وقتی درکنار هم قدم می زدیم تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم .قدم زدنش را که آرام و سنکین و دلنواز قدم می زدم قامت رعنایش شانه به شانه من می آمد و گاهی که فکر می کردم خدایا من در ارزوی کلامی صحبت با این دختر بودم و حالادرکنارم قدرم می زند بوی عطرش را هنوز به مشام دارم . عطری خفیف و ملایم و سرد که بعد ها فهمیدم او همیشه عطر کنزو جنگل استفاده می کند چشمانی چالش گر با ملاحت و آب روی دخترانه .
اوایل بیشتر گوش می کرد با دقت گوش میداد تا صحبت ولی کم کم او هم رشته کلام را در دست گرفت . آنچه بیش از همه توجهم را جلب کرده بود ! او اصلا منیتی نداشت . علی رقم ذهنیت قبلی من که او دختری پولدار است و فلان فلان . اصلا متکبر نبود . شخصیتی خاکی و ساده
گاهی که نگاهش می کردم تمام موهای بدنم سیخ می شد وقتی نگاهم می کرد نا خو آگاه سرم را به طرف دیگر می چرخاندم . خجالت می کشیدم
از آن روز چیزی حدود دوماه یاشاید سه ماه گذشت . دانشکده های ما در یک ساختمان بود و لی طبقه فرق می کرد . کلاسم که تمام می شد شتابان به طرف سالنشان می رفتم که وقتی از کلاس بیرون می آید ببینمش ولی اغلب اوقات شکیلا زود تر می آمدو تا من به سر سالن برسم می دیدم قبل از من آمده و آنجا ایستاده و منتظر من است . بهم می گفت :... توباختی من زودتر دیدمت و لبخندی زیبا بر لبش
حراست دانشگاه متوجه شده بود و نمی توانستیم زیاد توی دانشگاه صحبت کنیم . بچه ها بهم گفته بودند حراست منتظر فرصت ویا مدرکی است که حسابی گیر بدهد . برای همین داخل دانشگاه حدالمقدرو صحبت نمی کردیم و فقط از دور همدیگر را می دیدیم
آنروز ها :حدود سال ۱۳۷۶ یادمه زیاد به دختر پسر ها گیر می دادند و توی خیابون مامورا تا دختر پسری را باهم می دیدند می گرفتند . و ... .
شاید خندتون بیاد آخه امروزه زیاد مد نیست اما آن زمان گاهی برای هم نامه هم می نوشتیم شاید تعدادشان کم بود اما حرف دلمان بود
حتما ازنامه هایمان اسکن می کنم و در آپ بعدی می گذارم
