تبليغاتX
دانه های شن

85/11/24

در ادامه آپ قبلی ، بزرگترین خاطره زندگیم

 

بزرگترین خاطره زندگیم را تا آنجا نوشتم که در آپ قبلی خواندید

آنشب : شکیلا رفت و من رد رفتنش را بر روی خیابان آب گرفته از باران نگاه می کردم .

آنشب تا خانه پیاده رفتم و دو ساعت طول کشید اما چنان محو  بودم که چیزی نفهمیدم که کی رسیدم .

وقتی رسیدم از نوک دماغم آب می چکید  مامان که دید متعجب جلو اومد و

گفت چیه چرا اینطوری خیس شدی ؟  ؟ ؟

با لبخندی گفتم هیچیی مامان .    بارون میاد

گفت  دارم می بینم .   ولی خیلی خیسی،      برو              برو              زود لباسهات و عوض  کن تا سرما نخوردی

من سرما نمی خوردم      می دونستم       با خودم گفتم :        اون چیزی که درونم شعله می کشد اگر می دانستید چیست         نمی گفتید سر ما می خوری

شب  زیبائی را پشت سر گذاشتم .         تا صبح در خیال شکیلا بودم و خوابش را می دیدم

هیجان و آرامش در هم آمیخته ای درونم بود              خدایا چه زیبائی عجیبی داشت

عشق عجب حسی است .

صبح فردا زود بیدار شدم و آماده برای رفتن .   هی می ترسیدم که دیر برسم و عجله می کردم  لباسهای دیگری پوشیدم . عطر دیگری زدم و راه افتادم که برم .

 مامان داشت از تعجب شاخ در می آورد . آخه

آخه بیچاره مادرم نمی دونین توی این یک ماه گذشته که افسرده بودم چقدر ناراحت بود .      و حالا دگرگونی روحیه پسرش را می دید که به قول معروف داره با دمش گردو میشکنه .

هی سوال می کرد :

.... پسرم چرا اینقدر هول شدی  ؟ ؟ ؟ ؟   ..... چرا داری عجله می کنی ؟ ؟ ؟/ یواش تر ؟ ؟ ؟ ... بیا صبحانه بخور.

نه فرصت ندارم

عیبی نداره ... بیا ....

و یک بلله درست کرد داد تو مشتم که توی را بخورم

همشو تا ته حیاط نرسیده قورت داردم و و رفتم  

با نزدیک شدن به محل قرار قلبم داشت تند تر می زد

هیجانم داشت بیشتر می شد و         هی سوال های جور  وا جور تو ذهنم می اومد         و بر استرسم می افزود

هی با خودم می گفتم :           خدا اگه نیاد چی ؟

اگه پشیمون بشه ؟  ؟   ؟

اصلا شاید سرکارم گذاشته !!!

و ... و .... و. 

وای خدا توی این اوضاع احوال هم گل فروشی باز نیست           آخه بدون گل مگه میشه رفت سر قرار

آخرین چهار راه یک گل فروشی داشت تازه مغازه اش راباز می کرد

کرکره اش را هنوز کامل بالا نزده بود

خودمو چپوندم تو  ،          بیچاره گل فروشیه تعجب کرد           گفت آقا چه خبره                         

مگه داری سر می بری ؟ ؟ /

با عجله گفتم آقاق ببخشید دیرم شده  اگه ممکنه زود تر کار منو راه بندارین ، لطفا

یارو از هول و احوالم فهمید  نگاهی کرد و لبخندی  گفت به چشم !   چی می خوائین ؟ ؟

نمی دونستم

فکرشو نکرده بودم چه جور گلی بخرم .

گفتم آقا ساده باشه .             یک شکوفه می خوام یک شکوفه نیمه باز ،           رز می خوام آقا،  رز 

ایشون یک شاخه شکوفه رز را برایم با کاغذ کوچک تزئین کرد            و داد دستم خیلی خوشگل بود

فکر کنم اون موقع یک شاخه رز ۲۰۰ - ۳۰۰ تومن می شد           یک ۱۰۰۰ تومنی گذاشتم رو میز

و منتظر گرفتن بقیه اش نشدم و از مغازه زدم بیرون

از مغازه تا سر قرار ۲۰۰ متری راه بود که باید پیاده می رفتم و .رفتم

۳۰ - ۴۰ متری به محل مانده بودم که از دور دیدم ،  ماشین اش را همانجا سر قرار نگه داشته و قبل از من رسیده سر قرار         من تقریبا از پشتش داشم نزدیک می شدم .  نرمک نرمک نزدیک تر شدم .

توی ماشین بود.

قلبم داشت کنده می شد

اما اون آرام بود دستش زیر چانه اش بود داشت با فکر بیرون را نگاه می کرد        آنطرف را .

منو نمی دید .

من از این ور نزدیک شدم خواستم بزنم به شیشه اما منصرف شدم . فکر بهتری به ذهنم رسید .

اومدم عقب تر دور وبرو نگاهی کردم  یک پسر بچه ۷-۸ ساله داشت رد می شد .

رفتم جلو پسره و گل را دادم بهش

گفتم اینو ببر بده به به اون خانم که توی اون ماشین نشسته و بگو فلانی فرستاد .

پسر کوچک رفت این کار را کرد         صداشونو نمی شنیدم          اما دیدم که داره بهش توضیح می ده ،

شکیلا شیشه در را باز کرده بود و داشت به حرفای اون بچه گوش می کرد              و هنوز گل را از دستش نگرفته بود که پسره با انگشتش منو نشون داد              

و شکیلا  برگشت و من دید .

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چه حالی شدم

لبخندی زد و برگشت به پسره چیزی گفت . گل را نگرفت

پسره دوان دوان اومد  به طرف

یعنی چه شدا خدا چرا نگرفت

یعنی پشیمون شده ؟ ؟ ؟ ؟

چی شده ؟ ؟ ؟

پسرهنفس نفس زنان رسیدجلوی من و گل داد بهم و گفت ببخشید آقا من بردم ولی اون خانوم گفت

... ا ون خانوم گفت . . .

چی گفت

- اون خانوم گفت ببر بده بگو خودش بیا ره بده .... اووووف راحت شدم

 رفتم  جلو در را برام باز کرد نشستم سلام و ...  که گل را بهش بدم  و .   گفت  

گفت : این اولین گلی که داری بهم می دی و می خواستم این گل را از دست خودت بگیرم .

گل را از دستم گرفت ، بوئید ، چشماشو بست و گفت ،  همیشه این گل را نگه می دارم 

لحظات کو تاهی بود اما زیبا و عظمتی در خود داشتمند که تنها یک لحظه عشق مطلقا می تواند داشته باشد . 

شکیلا ماشین رو روشن کرد و رفتیم به طرف داشگاه ...

این اولین قرار من و شکیلا بود و یکی از بهترین روزهای زندگیم

 انشاالله در آپ بعدی ادامه می دهم

 

 

 

نوشته شده توسط ایمان در 11:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/11/20

من نتونستم چهار شنبه بیام آپ وبرای همین عذرمی خوام

تا اونجا گفتم که سر ... چهار راه از شکیلا خواستم نگه داره تا من پیاده شم.

و 

 گفت : مگه منزل شما اینطرفاست

گفتم نه ولی باید پیاده شم.

گفت  مشکلی هست ؟ ؟ ؟

گفتم نه و داشت گریه ام می گرفت نمی دونم چرا گریه به زور جلوی خودمو گرفته بودم  

گریه شوق بود ،  ذوق بود !  یا چه ؟   . نمی تونستم نگاهش کنم . ولی می فهمیدم که متعجب است از تصمیم یکباره من برای پیاده شدن

گفتم مشکل خاصی وجود نداره و این اولین باره که با شما مسیری را با هم اومدیم اما شاید خوب نباشه بیشتر از این باهم باشیم . امروز بگذره فردا همدیگر را ببینیم .

حرفم را باور نکرد . فهمیدم           .   گفت : باشه .  ولی قبل از پیاده شدنتون سه تا چیز ازتون می خوام اولیش اینکه :  توی چشمام نگاه کنین و   دومیش .... . .  .    .

گفتم دومی چی : ؟  ؟

مکثی کرد سرشو انداخت پائین و همونطور آروم گفت :

دومیش اینکه باز توی چشمام نکاه کنی و بهم بگی چرا منو می خوای به خاطر چه  چیزی.و

سوم هم اینکه باز توی چشمام نکاه کنی قول بدی ..... 

چه قولی ؟

نگفت به فکر رفت .

دوباره پرسیدم چه قولی ؟ سومی چی ؟ ؟ ؟ ؟

گفت سومی  را بعد از این دوتا که که انجام دادی بهت می گم

و سرشو بالا آورد و   اتوماتیک سر من رفت پائین

نمیتونستم توی صورتش نگاه کنم آخه شرمم می شد . خجالت می کشیدم یا شاید یه چیز دیگه اصلا قدرت نداشتم توی چشماشو نگاه کنم . این دختره چشمای عجیب نافذ و براقی داشت چشماش خیلی شفاف بود . و درشت و شرقی . 

برام سخت بود . چند دقیقه ای همونطور موندیم . کنار خیابون توقف کرده بودیم و سر هر دوتا مون پائین بود . نمی تونستم نگاهش کنم وای خدا   این چی بود ازم خواست /  ؟   کاش چند روز دیگه این درخواست را ازم می کرد که کمی روم باز شده باشه و خجالت نکشم .

اما شکیلا منتظر بود و ساکت  یکی دوبار خواستمسرموبلند کنم اما نشد

بالاخره به خودم جرات دادم سرمو بالا آوردم از نیم رخ صورتش نگکاهش کردم . سرش پائین بود و داشت به انگشتای مضطربش که به هم دیگه می فشرد  نگاه می کرد . گویا منتظر بود  که من صداش کنم

گلوم خشک شده بود

نفسم داشت تنگ تر می شد

زبونم داشت بند می اومد

ضربان قلبم بیشتر و بیشتر می شد

صداش کردم آرام 

شکیلا  ؟

روشو به طرف من برگردوند و نگاهش هنوز به پائین بود . دو.باره صداش کردم

شکیلا ؟ ؟

پلکهاشو آرام بالا آورد و نگاه مان توی هم گره خورد . حالا منتظر جواب درخواست دومش بود

منتظر نگاهم می کرد

می دونستم چرا این سوال را کرده بود

شکیلا تک فرزند پدرش بود . پدری سوپر میلیاردر که توی این شهر غریب بود و به عبارت دانشجویی غیر بومی و طبیعی بود که گرگ سیرتان مرد نما در کمین بودند که چنین دختری را تصاحب کنند . اما به خدا من قصدم چنین نبود دریائی بودن شکیلا مرا جذب کرده بود . بله درسته شکیلا خیلی خوش سیما و خوش تیپ بود و شاید همین اولین عامل جذب من بود اما صادقانه دوستش داشتم عاشقش بودم

بی پرده بی ریا و محکم بودم در باورم. با صلابت و ایمان همونطوری که نگاهش می کردم فقط یک کلمه در زبانم جاری شد ناخود آگاه و مطمئن  گفتم :

گفتم :   دوستت دارم و چشمان که داد می زد دوستت دارم چشمنی که حالا پر شده بود و نزدیک بود ازش آب بیرون بریزه

پرسید همین .    ؟            ؟       گفتم :  . . . . . .همین  . . . . .

پرسید به همان باوری که نشانی اش را دادی ؟ ؟ ؟ ؟

گفتم به همان باور قسم

می دونم شکیلا چرا خواسته بود توی چشماش نگاه کنم و بگم .  قبول کرده بود که من اونو به خاطر خودش دوست دارم . می خواست مطمئن بشه آخه !  محاله کسی توی اون دوتا چشم تابان نکاه کنه و بتونه دروغ بگه

ایمان در باورم و صلابت در کلامم و فریاد در چشمم این را برای شکیلا ثابت کرد

توی چشمام نگاه تیزی کردو   گفت   :   تا امروز خیلی ها بهم گفتن دوستت دارم اما هرگز دوست دارم گفتن کسی دلم را نلرزانده بود چون برای وجودمن و خود من نبود . اولین بار است که دوستت دارم گفتن کسی را باور می کنم و می دونم راست می گه همیشه همه به خاطر   .... و  ..   گفته بودند اما من از چشمان تو تا ته دلت را خواندم

کمی آرام تر شده بودم . حالا چشم کندن از چشمانش دشوار بود . ساعتشو نگاه کرد فکر کنم حدود نه شب بود .  پرسید حالا مطمئنی می خوای پیاده بشی

گفتم آره

چیزی نگفت و من پیاده شدم در رابستم و منتظر ایستادم تا برود و گاز داد و رفت اما چند متر دور نشده ترمز محکمی گرفت و دوباره دنده عقب اومد جلوی ایستاد . پنجره را آورد پائین و گفت :

فردا صبح ساعت ۸ همین جا منتظرتم .   می آی  باهم بریم دانشگاه ؟ ؟

با چشمانی ملتمسانه گفت .

منم که از خدا بود . اما حس کردم شاید اولین روز ارتباط خوب نباشه برام سبکی می آره گفتم

نه

پرسید : چرا ؟

گفتم فردا نمی تونم مشکلی دارم که که نمی تونم بیام

گفت : باشه هر ساعتی که تو بگی من می آم گفتم

چیزی نداشتم بگم . سکوت کردم

به نام کوچک صدایم کرد  من جا خوردم 

گفت می خوای درخواست سومم را بکنم هولکی گفتم : البته  بله بفرمائید

گفت قول بده  هرگز بهم دروغ نگی  !     باشه  ؟

من در تمام دنیا از دروغ بیش از هر چیز منتفرم . ادامه داد .  برای آشنائی باهم حتما خیلی سول ها توی ذهن هر دوی ما هست که باید برامون شفاف شده

مکثی از خجالت بهم دست داد

گفتم :

باشه فردا صبح همون ساعت ۸  همینجا منتظرم

و به قول معروف : تو کفشام عروسی بود .

نگاهی گرم و مهربانانه کرد و رفت ومن باچشمانم مسیر نگاهش را نگاه می کردم تا رفت و از دیده ام گم شد .

من به طرف خانه پیاده راه افتادم و در دل شوری داشتم من امشب مست بودم و غزلخوان می رفتم

شوق رقص به سر داشتم . رفتم با خیال ناز چشمانش و دلم را شعفی پر کرده بود

آنشب نماز خواندم و دعا کردم که خدا به من لیاقت این عشق را بدن و هرگز این شرر روحیم  را از من نگیرد .  که نگرفته و هنوز هم شرر آن عشق شکیلا را به سینه دارم و ....

ادامه این خاطره را در آپ بعدی می نویسم

شاخه های یاس فراموشتان نشود.هر کی می آد این خاطراتو می خونه یک کلیک این پائین هم بکنه که برام حکم شاخه یاس را داره 

 

نوشته شده توسط ایمان در 9:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/11/17

 

آنشب سوار ماشین شکیلا شدم اولش کمی در شوک بودم ولی چند دقیقه بعد مطمئن بودم که خواب نیستم . آرامش دلنشینی در وجودم نشست . نمی خواستم رمانتیک بازی در بیارم اما آن آرامش دعوتم کرد که سرم در پشتی صندلی بگذارم و آرام نگاهش کنم

شکیلا تظاهر می کرد حواسش به رانندگی است ولی من حواسم کاملا به شکیلا بود و می فهمیدم که هیجان دارد . ناخود آگاه لبش را گاز می گرفت . تند تند آیینه را نگاه می کرد . گاهی هم زیر چشمی نگاهی به من می انداخت . من هم که توی صندلی چنان فرو رفته بودم که بیچاره نه می تونست خودمو ببینه نه از آیینه  ولی خوب در عوض من تماما او را می دیدم کامل نگاهش کردم در کمال گستاخی اما در انتهای ادب .  واقعا زیبا بود . حالت عجیبی در آن آرامش داشتم . حالتی مثل کسی که مرده است و مرگ به او آرامش بخشیده .  دستانش را نگاه می کردم . گونه هایش را ،  چشمان درشت شرقی اش را ، گونه های برجسته و از شرم سرخ شده اش را و لبانش را که تشویش داشت .

کمی از جایم بلند شدم و تا سوالی بپرسم !    تا خواستم بگویم متوجه شدم خیلی سرخ شده .  جالبه این همه مدت من سرخ و سفید می شدم اون ریلکس بود امروز برعکس من به هدفم رسیده بودم اما سرخی گونه های زیبای شکیلا که ناشی از حیا بود . قدرت تکلم را ازمن گرفت .  همانطور نگاهش می کردم . می خواستم زمان بایستد و تا ابد همانطور نگاهش کنم . 

نگاهم خیلی روش سنگینی کرده بود .  نم..نم کنان  و با کمی لبخند و خجالت گفت : حالا چرا اینقدر منو نگاه می کنین

گفتم : شما  ناراحت می شین

گفت : نه موضوع این نیست ...فقط ...... ولی .... 

نذاشتم ادامه بده و گفتم شما توی ماشین  موسیقی گوش نمی کنین و دستم را بردم به طرف ضبط ماشین و کاستی را که روش بود را جا انداختم و گفتم

با اجازه اکه ناراحت نمی شین نوارتونو باز کنین  شاید بهتر باشه

احساس می کردم با باز کردن یک موسیقی  فضا کمی تلطیف می شد .

شکیلا دکمه ضبطش را زد و نوار شروع کرد

خوب یادمه .........خیلی خوب یادم میاد .    اون موسیقی راکه شنیدم  برای اولین بار بود که می شنیدم و مهمتر اینکه اصلا فکر نمی کردم شکیلا با این دک و پز و کلاس اهل موسیقی سنتی باشه و از این موضوع جا خوردم

می تونین حدس بزنین چی بود ؟ 

آهنگی که بعد ها فهمیدم اثر استاد شهرام ناظری است و به نام یادگار دوست /

موسیقی از همین قطعه شروع شد که :

دوش من بودم و آن بت بنده نواز    

               از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت وحدیث ما به پایان نرسید

              شب را چه کنم حدیث ما بود دراز

وااااااااااااااای       خداااااااااااااااااااا دیوانه بودم    دیوانه تر شدم با شنیدن این آهنگ

دنبال دیواری بودم که سرمو بزنم 

تو اون حال و تو اون حس   حالا این موسیقی  داشت اشکمو در می آورد .

دیگه نمی تونستم دوام بیارم .  سر چهار راه .... که رسیدیم ازش خواستم توقف کنه تا پیاده شوم

..

.

.

فردا چهار شنبه حتما آپ می کنم و ادامه را مفصل تر می نویسم الان کاری پیش آمده که باید برم

 

نوشته شده توسط ایمان در 7:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/11/05

تا اینجا نوشتم که :   .   .   .

فکرامو کرده بودم تصمیممو گرفته بودم  

 می خواستم بار دیگه ای که دیدمش برم جلو سینه را باز کنم و اونی که ته دلم هست را براش بگم 

 

هرچه بادا باد

 

می دانستم فردا صبح ساعت 10.00 کلاس دارد 

فردا قبل از ساعت ده در پارکینگ بودم و منتظر که بیاد

 منتظر همانجائی که همیشه ماشینشو پارک می کرد

قلبم از جا داشت کنده می شد عجب هیجانی داشتم  

از دور ماشینشو دیدم که داشت نزدیک می شد و ضربانم داشت بیشتر میشد

و

رسید از جلوی من بی توجه رد شد  و رفت همون جای همیشگی اش پارک کرد

حدود ۴۰ متری با جائی که من ایستاده بودم فاصله داشت .

رفتم به طرفش و داشت از ماشینش پیاده می شد با تمام ایمان جلو می رفتم با قدرتی که در خود بوجود آورده بودم و ناشی از ایمانی که  در سینه داشتم .

شکیلا داشت از صندلی عقبش کیف و وسائلشو بر می داشت که بره داخل من که رسیدم . در را بست و بی توجه به من راه افتاد

هنوز دو قدم راه نیافتاده بود که از پشت صداش کردم .  ...  با اسم فامیلش صداش کردم ایستاد و برگشت نگاهم کرد . گفت :    بله : بفرمائید .

وقتی اینو گفت  سرش پائین بود و به نظر می اومد داره کفشامو نیگاه می کنه

دوباره پرسید :   با من بودین آقا؟  کاری داشتین ؟ 

زبونم توی دهنم قفل شده بود . گلوم خشک شده بود . به خودم جرات دادم و شروع کردم گفتم :   

من ....فلانی هستم ( معرفی خودم ) و.. مطلبی... بو..د ....که مدتیه ....می خوام بهتون بگم... اما نم...ی دونم چط..وری ؟ در آن لحظه هر کلمه ای می توانست سرنوشت ساز باشد  .و هر حرکتی 

چیزی نمی گفت و منتظر بود که من ادامه بدم

   :   م...ن می ....خواستم

       :  من می خوا.....ستم ........

یعنی :   .................... می خواستم بگم ..........

می خواستم چی بگم همه کلمات دنیا توی ذهنم پاک شده بود .

گفت : راحت باشین آقای ...  لطفا حرفتونو بزنین من دارم گوش می کنم

 گفتم :  نمی تونم بگم ولی ! ! ۱  ولی اطمینان دارم من وو ووووو می خواستم .....پیشنها..د بدم که ..

سرشو بلند کرد و توی چشمام نگاه کرد . وقتی تو چشام نگاه کرد احساس کردم رعد وبرق توی چشامو زد .

گفت :  آقای محترم شما متوجه هستین چه پیشنهادی دارین می دین ؟ ؟ ؟ ؟

گفتم : بله مطمئنم

گفت :  خجالت بکشین آقای محترم شما عوضی گرفتین

گفتم :  نه     عوضی نگرفتم  

و آروم گفتم خجالت برای چی ؟ برای این که حرف دلمو  برا کسی دارم می گم که دلم پیشش گرو ء

گفت متوجه باشین با کی دارین حرف می زنین ( تقریبا  تند و صریح گفت )"

منم صریح بهش گفتم : متوجهم،  با کسی دارم حرف می زنم که  دیدنش برام حادثه بود و  فرودش تو سینه ام مثل ...

نذاشت ادامه بدم و گفت من کلاس دارم باید برم

گفتم :  روی من و پیشنهادم فکر می کنین ؟  

تمرکزی کرد و سکوتی و خواست چیزی بگه که پریدم تو حرفش و گفتم

من باور دارم اون چیزی رو که باید داشته باشم

و داشته باشین

من فقط ازتون یک سوال می کنم و می خوام فقط یک بله یا نه بگین .  همین

 

منو باور دارین ؟

 

        این سوالی بودکه ازش کردم و اون همونطور با تعجب تو صورتم نگاه می کرد و از حرفی که می خواست بزنه و من نذاشته بودم دهنش همونطور باز بود و آخرش هم حرفشو نزد و برگش رفت

از پشت  با اسم فامیل صداش کردم خانم .... .    جواب نداد 

گفتم :    شکیلا :

مثل جن زده ها برگشت تو صورتم

گفتم : باورم کن 

  حیران و متعجب شاید به نظر خودش از این همه جسارتی که به خرج داده بودم و شاید گستاخی.

 به نظر من هم به خاطر شهامتی که به خاطر باورم بود

 

اومد جلو نگاهی توی چشمام کرد تمام قدرتی را که در بدن داشتم را جزم کردم که بتونم توی چشاش نگاه کنم و نگاهم فریاد می زد که چقدر عاشقش هستم 

نگاهم  هوار می کشید

 نگاهم داد می زد .  

بگو آره  

نگاهم فریاد می زد 

                      شکیلا   دوستت دارم به زلالی چشمانت و سادگی قلبت

 

شکیلا توی هر دوتا چشمم  با سوال نگاه کرد و گمانم صدای فریاد چشمانم را باچشمانش شنید

رفت و من رد نگاهم خط مسیرش را دنبال می کرد  تا سر پله های ورودی دانشکده آرام و گیج پیچ رفت و اول پله ها ایستاد برگشت نگاهم کرد از دور من همانجا بودم سرش را پائین انداخت و رفت داخل

باسکوت

آن روز با تکرار و مرور لحظات را سپری کردم و در کلاس هم اصلا حواسم به درس نبود

شب کابوس داشتم

فردا شد رفتم سر سالن ایستادم

نیامد

تا عصر ایستادم

نیامد

دلم گرفت و برگشتم خانه

پس فردا هم رفتم همانجا

آمد . 

 از دور منو دید جلوم که رسید                 بی توجه رد شدو رفت .    

مثل اینکه یه دیگ آب جوش رو سرم ریختند طوری بی توجه از کنارم گذشت که گویا اصلا پریروز آن اتفاقات نیافتاده بود

 

آنروز خراب بودم پس آن فردا هم همینطور و فردایش و   فردایش   و فردایش هم همینطور

متقاعد شدم که جوابش منفی است

وگرنه حرفی حدیثی حرکتی جوابی چیزی بهم می گفت

اما دریغ از یک اشاره

و ۹ روز به همین منوال گذشت و با خودم فکر کردم حالا که جوابش منفیه من چرا هر روز سر راهش سبز بشم و عذاب روحیش بدم  ناسلامتی من دوستش دارم پس نباید اذیتش کنم

باشد که مال من نباشد

 

من بعد از آن در جائی مخفی می شدم که منو نبینه ولی من می دیدمش

۶ روز هم اینطور سپری شد تا . .

 

یک روز یادمه کلاسمان دیر تعطیل شد هوا تقریبا تاریک شده بود و ابر های سیاهی آسمونو گرفته بودند

آسمون دل منم ابری بود 

می خواستم آسمون دلمو بسپارم دست آسمون خدا که باهم ببارن

دلم هوای گریه کرده بود

رعد برقی زد و آسمون غرشی کرد صداش منو به شور آورد که پیاده برم

و آن روز  هم مثل   ۵روز قبل سوار سرویس نشم

 از اونجائیکه دانشگاه بیرون شهر بود           افتادم کنار جاده پیاده توی عالم خیالات خودم رفتم به طرف شهر که چراغ هاش داشت سوسو می کرد

باران می بارید ....  تند می بارید  .... خیس خیس شده بودم

یک لحظه متوجه شدم اتومبیلی از پشت داره آروم بهم نزدیک می شه سرمو که برگردوندم نگاهش کنم گاز داد از کنارم  گذشت .

خودش بود

شکیلا بود

 

سرجام واستادم          یهو ترمز کرد

گذاشت دنده عقب                 و اومد عقب

نگاهی به اون اطراف کردم  کسی جز من نبود که شکیلا به خاطرش دنده عقب بیاد

توی اون چند ثانیه صد تا فکر به مغزم اومد با هزاران علامت سوال کوچک و بزرگ

این چرا اینکارو کرد ؟

؟

دو سه متر مونده بهم توقف کرد

 

در جلو را برام باز کرد

 

رفتم جلوتر وخم شدم توی ماشینو نگاه کردم

لبخندی ظزیف به لب داشت

گفت :  آقای ....   تو این بارون خیس می شین بفرمائین من تاقسمتی شما را می رسونم

گفتم : نه متشکرم         

هم تاکسی هست

هم سرویس بود

خودم خواستم که پیاده برم

گفت  : بارون شدیده ممکنه مریض بشین .

گفتم : شما نگران من نباشین  من خیلی جون سختم

گفت : میترسین مدیون بشین

گفتم : تا دین چی باشه

گفت : که باورت کنم

 

                  گفت :  باورت دارم

 

کووووووووپ کردم    

          هاج وواج مونده بودم خدای من چی داره می گه  و چنان خیس باران بودم که آب از صورتم سرازیر شده بود و نمی تونستم خوب ببینم

اینو گفت و صورتشو پائین انداخت.

 باور نمی کردم یک لحظه نا خود آگاه یک قدم عقب رفتم و در ماشینو بستم

دوباره درو باز کرد

من زیر باران

شکیلا بهم گفت : نمی خواهی به دلی که بهت خوش آمد می گه و باورت کرده لبیک بگی ؟ 

.

.

.

 دوستان امروز زیاد نوشتم و شاید خستتون کردم   ادامه را در آپ بعدی

که بعد از عاشوراست می نویسم

 

نوشته شده توسط ایمان در 11:4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/11/02

ادامه بزرگترین خاطره ام از آپ قبلی

 

در پست های قبلی (دو پست ) قسمتی از مهمترین خاطره زندگیم را نوشتم اما بعد :

 

گفتم که با دوستم در محوطه جلوی دانشکده بودیم که یکدفعه دیدم :

دیدم که اون داره از پله های جلوی ساختمان بیرون می آد و آمد زبونم بند اومد به زور به دوستم فهماندم که همان دختر داره از پشت سرش رد می شه و اون هم برگشت و دید مثل اینکه جن دیده باشه یهوئی یه هیییی کشید .

برگشت تو صورتم نگاهی کرد و دوباره برگشت به دوختره نگاه کرد

اون هم سرش انداخته بود پائین و با قدم های آرام در عین حال استوارش در حال رد شدن بود

رفیقم گفت :  . . .  می دونی اون کیه ؟     می شناسی اونو  ؟

متعجب شدم و پرسیدم

نه    مگه کیه   ؟     تو چرا این شکلی شدی ؟

 

رفیقم برگشت که بره و  گفت فلانی: همون بهتر که عاشق نشی . 

گفت : مرد حسابی ،  تو توی عمرت عاشق نشدی  حالا هم که شدی عاشق اون که ....

حرفشو قطع کرد .

کتشو گرفتم کشیدم گفتم : که چی ؟   ادامه بده چرا حرفتو نمی زنی ؟

دختربدیه ؟   فلان کاره  است ؟ چیه ؟ مگه چشه ؟ با چشمانی پر ازیاس بهم گفت می دونی فلانی من همه دخترای این دانشکده رو می شناسم و بهت هم قول داده بودم کمکت کنم  اما تو رو دختری انگشت گذاشتی که محاله بتونم کاری بکنم

داشتم عصبی می شدم گیج شده بودم داشتم قاطی می کردم  سرش داد زدم  :   د  بگو جون  بکن مگه چه مرگشه ؟

گفت هیچ مرگش :  اون دختر خیلی خوبیه و اصلا به دلت بد راه نده که فلان کاره است و از این حرفا

خیلی هم کارش درسته و از یک خانواده بسیار اصیله   فقط موضوع اینه که می دونی کیا تا حالا دنبالش بودن و این دختر اونها را حتی تحویل هم نگرفته ؟   می دونی  هیچ پسری نتونسته ازش ok بگیره ؟

بعد شروع کرد به شمردن پسرای به اصطلاح سوپر استار داشکده که دنبال این بودندو بی جواب برگشتند

ازش خواستم بیشتر راجع به دختره برام توضیح بده :

گفت : اسم : شکیلا  

اهل شیرازه و در این شهر برای تحصیل آمده  تک فرزند پدرشه ،

سال 3 معماریه ( اون موقع یادمه معماری کارشناسی ارشد پیوسته در دانشگاه ما می داد و مدتش 6 سال بود )

ادامه داد در فلان محله شهر که از جمله محله های بالانشین شهره یک آپارتمان داره ،  یک ماشین   اپل سفر فیروزه ای هم داره ( اون زمونا  اپل  ماشین اعیانا بود ) و همیشه تو لاک خودشه و تقریبا با کسی گرم نیست بجز با یک دختر همدانی به نام هانیه که اونم مثل خودش یه بچه میلیونره .

و خیلی چیزای دیگه که با گفتنش احساس می کردم  با شنیدنش فاصله  بین من و اون دختر داره زیاد میشه .

دوساعتی باهم حرف زدیم و بهم گفت که قول میده روی  هر دختری دست بذارم  بساط رابطمونو برقرار کنه اما من نمی تونستم کس دیگری را انتخاب کنم . هیچکس برایم جاذبه شکیلا را نداشت .  

من هرگز عاشق نشده بودم و حالا که شده بودم باچه شرری ؟ !    

شعله می کشیدم .

بعد از آن روز، روزهای دیگری هم سپری شد اما من به چه حالی همیشه می رفتم جلوی سالونشون وقتی می اومد و می رفت از دور نگاهش می کردم

همیشه 10 دقیقه مانده به شروع کلاس می آمد و با اتمام کلاس  مستقیم می رفت سوار ماشینش می شد و می رفت تقریبا اصلا در دانشکده حضور غیر لازم نداشت

هر بار که از سالن رفت و آمد می کرد آرام و سنگین با پلکهای پائین افتاده و پر پشت بلند در حالی که زمین را نگاه می کرد         می آمد و می رفت

 

هر روز که می دیدمش عاشق تر می شدم و به قول شیخ مولانا  زرد تر   دیگه

اون  ایمان سابق نبودم . غذا نمی تونستم بخورم و تمام فکرم را مشغول کرده بود تمام روحم را احاطه کرده بود تمام قلبم را برده بود

 

یکدفعه که به خودم آمدم دیدم عید نوروز رسید و دانشگاه 18 روز تعطیل شد

ای وای خدا می داند آن 18 روز چطور گذشت

تنها نوروزی بود که حالو هوای خودم نبودم و خانواده ام نگران شده بودند که من مریض شده ام و هی اصرار می کردند به دکتر برویم

اما خودم که می دانستم مریض نیستم و درد من دردی است که با دست  طبیبان درمان نمی شود

نوروز گذشت و سال نو رسید و همه جا شکوفه بست  ،   احساسات من هم در این مدت تشدید شده بود و 18 روزی که ندیده بودمش حسابی عطشم کرده بود خوب یادمه بعد از 18 روز که سر راهرو دانشکده ایستاده بودم وقتی اومد من سرم به طرف دیگه ای بود و داشتم روی پانل دیواری دانشکده مطالبی را میخواندم که در شیشه پانل دیدم آمد

چنان شتاب زده و با ذوق برگشتم به طرفش که شکیلا متوجه شد و منم خجالت کشیدم بازم پلکاشو بالا نیاورد یک لحظه مکث کرد و رد شد .

داشت که رد می شد .

از پشت سرش آروم گفتم

 

سلام :  برگشتی ؟

 

اینو توی دلم گفتم   ولی نمی دونم چطور شد و چه اتفاقی افتاد که به زبونم اومد و گفتم آروم گفتم اما فاصله اش نزدیک بود و شنید

مکثی کرد و برگشت بطرفم

مثل لبو از شرم سرخ شدم . سرشو بالا کردو توی چشمام نگاه کرد

همه دنیا سیاه شد یکدفعه

مثل اینکه قفلم کردند تو چشاش کوپ کردم

خواست چیزی بگه یا چیزی بپرسه 

 حال پریشان منو دید و لبخندی زد و رفت  لبخندی کوتاه و بسیار کوچک و ظریف

رفت کلاس و من همانجا مونده بودم

 

فکرامو کرده بودم تصمیممو گرفته بودم  

 می خواستم بار دیگه ای که دیدمش برم جلو سینه را باز کنم و اونی که ته دلم هست را براش بگم 

 

هرچه بادا باد

 

می دانستم فردا صبح ساعت 10.00 کلاس دارد 

فردا قبل از ساعت ده در پارکینگ بودم و منتظر که بیاد

 منتظر همانجائی که همیشه ماشینشو پارک می کرد

قلبم از جا داشت کنده می شد عجب هیجانی داشتم  

از دور ماشینشو دیدم که داشت نزدیک می شد و ضربانم داشت بیشتر میشد

.

 برای اینکه خستتون نکنم ادامه را در آپ بعدی می نویسم

 

 

نوشته شده توسط ایمان در 4:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •