تبليغاتX
دانه های شن

85/10/30

درادامه آپ قیلی

یادمه در آپ قبل تاقسمتی از خاطره ای را که داشتم را براتون نوشتم و چون نمی خواستم خسته کننده باشه ادامه آنرا بهاین آپ و شاید آپ های بعدی گذاشتم

تا اونجا گفتم که دخترجلوی پنجره در حالی که لای انگشتانش سیگار داشت صورتشو به طرفم چرخوند ومن شوکم بیشتر شد

بهم گفت :

خیلی آرام با توناژ صدای ملیح و سنگین :

بفرمائید آقا .   راحت باشید

من زبونم بند اومده بود نمی دونستم چی بگم

اصلا مثل اینکه تمام کلمات دنیا را از ذهنم پاک کرده بودند مثل گیج ها با دهان باز هاج و واج داشتم نگاهش می کردم دوباره گفت : آقا  شما راحت باشین اگه ..

که من نذاشتم چیزی بگه و گفتم : ببخشید خانوم من متوجه نبودم  ببخشید اینطوری وارد شدم من میرم شما راحت باشید و از کلاس داشتم می اومدم بیرون که که صدام کرد و گفت :     آقای محترم اگه شما ناراحت نباشید من راحتم و لطفا بفرمائید و ناهارتونو میل کنید ( اشاره ای با چشماش به ساندویچ توی دستم کرد )

و بعد سرشو برگردوند  به طرف پنجره

رفتم توی یک صندلی اولین ردیف کلاس نشستم  مثل اینکه گلومو گچ گرفته بودند نمی تونستم غذا را بخورم همه حواسم به دختره بود با دنیائی سوال و احساس های ناشناخته و عجیبی که همه وجودم را به رعشه آورده بود

من پشت سرش بودم و نگاهش می کردم اصل تو جو نبود اصلا تو این عالم نبود توی عالم خودش بود و داشت آرام آرام و عمیق پک به سیگارش می زد

خدای من چرا داره سیگار می کشه ؟  چقدر زیباست

چه با سنگینی عظیمی در خودش دارد اصلا آشفته بود  برعکس من

سیگارش تموم شد و بلند شد و وسائلشو برداشت وقتی به طرف برگشت ناخود آگاه من هم بلند شدم کمی با تعجب نگاهی بهم کرد ( چرا من بلند شدم )

خودمم نمیدونستم داشت می اومد به طرفم داشت به طرف من می اومد  با هرقدمی که جلو تر می ذاشت احساس می کردم پاهای من داره سست تر می شه و اگه یک قدم دیگه برداره شاید من بیافتم

وقتی جلوی من رسید ـ فاصله یکمتری ـ  دیگه نتونستم توی چشماش نگاه کنم سرم افتاد پائین اومده بود بهم گفت :     اگه بوی سیگارم ناراحتتون کرد منو ببخشین  

 نتونستم سرموبالا کنم و نگاهش کنم منم ازش عذر خواهیکردم که مزاحم شدم   و     رفت

رفت و من همونجا  وسط سکوی جلوی کلاس  وایستاده بودم و  همون ساندویج  توی دستم

وقتی به خودم اومدم نمی دونم چند دقیقه بود که سر پا   توی کما بودم و همونجا یخ زده بود

بله چشمای زیبای آن دختر قامت کشیده اش صورت فرشته گونه اش با ملاحت واستواری اش 

عاشقم کرده بود

من در یک لحظه عاشق شده بودم           من  عاشق  شده    بودم  

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد     

                    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

ساندویچم را همونطوری انداختم توی سطل آشغال و از کلاس اومدم بیرون و رفتم پائین ساختما ن توی محوطه دوستانم اونجا بودند  رفتم توی جمعشون و  اصلا تو این عالم نبودم

دوستانم متوجه حال بد من شدند و هی می پرسیدند ... چیزی شده ؟ حالت بده ؟  مریضی ؟ اتفاقی افتاده ؟ .... خبر بدی شده ؟ 

و من مثل برق گرفته ها  با چشمان از حدقه بیرون زده فقط داشتم نگاهشان می کردم عاجز  از توان بیان

فقط تونستم بگم که بچه ها نگران نباشید اتفاقی نیافتاده فقط کمی بد حالم

آنروز گذشت و شبش من تا صبح نتوانستم بخوابم فریم به فریم لحظه هایئی که دیده بودمش از مقابل چشمانم عبور می کردند

روز بعدی بد تر از آن روز بودم و به دانشگاه رفتم و هم جا را زیر رو  کردم که یک نگاه از دور ببینمش اما نبود تا آخر وقت در دانشکده بودم

پس فردا هم

پس آن فردا هم

اما هیچ

نبود   آب شده رفته بود تو زمین .   اصلا وجود نداشت

داشتم از درد می مردم اونایی که عاشق شدن می دونن چه دردی را می گویم .  دیگه نتونستم دوام بیارم و موضوع را به یکی از صمیمی ترین دوستان توی دانشکاه تعریف کردم

و دوستم قول داد کمکم کنه تا پیداش کنیم

و دو روز گذشت تا اینکه یک روز توی محوطه با همان دوستم داشتیم می رفتیم که ...    .....

درآپ بعدی ادامه می دهم 

 

نوشته شده توسط ایمان در 3:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/10/28

بزرگترین خاطره زندگیم

دانشجو بودم  سال دو .  ۲۰ روزی به عید مانده بود

ظهر بود که کلاسم تموم شد و تا کلاس بعدی ۲ ساعت فرصت داشتم

احساس گرسنگی کردم رفتم زیر زمین ساختمان دانشکده که یک بوفه داشت و همیشه بوی همبرگرش توی سالن می پیچید.   یک ساندویچ گرفتم .   مثل همیشه نمی خواستم اونجا بخورم با خودم گفتم برم طبقه آخر و یک کلاس خالی پیدا کنم بشینم اونجا ناهارم رو بخورم و استراحتی کوتاه و بعد برم کلاس

طبقه آِخر همیشه خلوت بود و کلاسی  که معمولا اون ساعت خالی بود می دونستم . رفتم در کلاس را باز کردم و وارد شدم .

اولش متوجه نشدم ولی تا یک قدم وارد شده بودم متوجه شدم اونور ته کلاس جلوی پنجره دختری صندلی را برگردانده طرف پنجره

توی عالم خودش بود

و داشت سیگار می کشید .       شوکه شدم     ندیدم بودم دختری سیگار بکشه      سرجام خشکم زد میخکوب شدم      دختره پشتش به من بود . ولی متوجه شد برگشت  .   نگاهم کرد و یک لحظه از جا پریدم و شوکم دو چندان شد

خدای من :  این کیه  ؟ این چیه ؟ دختره مثل پنجه آفتاب بود صورتی سفید مثل ماه و چشمانی درشت و شرقی با گونه های برجسته و ابروهای کشیده 

در زندگیم چنان دختری ندیده  بودم به چنان زیبائی

 و بیشتر شوکه شدم که چنین فرشته ای چرا سیگار می کشد و علامت سوال بزرگی مثل مهر بزرگی در مغزم کوبیده شد

................... و    ........بهم گفت :.

در آپ بعدی ادامه می دهم

 

نوشته شده توسط ایمان در 11:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

85/10/05

اول بنام حق

 

بنام و اتکا به خداوند متعال من ـایمان ـ امروز وارد دنیای مجازی وبلاگ شدم

از همه تقاضای کمک و همیاری در جهت هرچه پر بار کردن محتوای این وبلاگ

را دارم

 

نوشته شده توسط ایمان در 4:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •