87/05/28
دیرروز هانیه زنگ زد . گفت میخوان تو پارکینگ خونه سنگهای کفشو تعویض کنند
یک ساله که ماشین شکیلا خوابیده گوشه پارکینگ
نمی تونه روشنش کنه ازم خواست برم کمکش کنم
شکیلا برام سخت بود .
هست .
که برم پشت رول ماشینی بشینم که از هر طرفش عطر شکیلا میاد
رفتم
درشو که باز کردم
یاد روزی افتادم که این ماشینو برات خریدم
تو ، ماشین قبلی ات رو می خواستی عوض کنی
خوب یادمه من ویتارا پشنهاد کردم چون ماشین شاسی بلند را دوست داشتم
گفتی رانندگی با شاسی بلند برات سخته
خودت زانتیا پیشنهاد کردی ،
هرگز دوست نداشتم به چیزی که علاقه داری را ازت بگیرم
و عقیده خودمو تحمیل کنم .
گفتم که بهترین انتخابه
از فردا گشتم دنبال یه زانتیای خوب
از یه نمایشگاه تو ولیعصر پیدا کردم
زیتونی رنگ بود با موتور ۲۰۰۰ سی سی صفر کیلومتر
۲۵ تومن
تو ۲۵ میلیون ریختی تو حساب من و من چک دادم و خریدم
قرار شد تا سه چهار ساعت دیگش ماشینو بیارم
نمی تونستم همونطور خالی خالی بیارم
بردم خیابان قطران یه دست رینگ اسپورت اسلاید انداختم روش
اینم هدیه من باشه واسه ماشین نو
اخ مارال شده بود .
اومدم که در خونه ات سر کوچه اتون وایستاده بودی .
وقتی نشستی توش داد زدی .... فلانی : این ماشین چه خوشگله !
می دونستم خوشت میاد . سوئیچ ها رو دادم بهت
گفتی کجا بریم
بی معطلی گفتم دکل
یه جعبه شیرینی هم خریده بودم تا شب که هوا تاریک بشه
کنار دکل روی بام شهر نشستیم و یه جعبه شیرینی را تا دونه آخر خوردیم
من خرده کارا و تجهیزاتشو کامل بهت یاد دادم
اون رینگ های اسپورت اون وقت مثل آئینه برق میزدند
ولی حالا روشون یه وجب خاکه
شکیلا این ماشین هم برات دلتنگ شده
یک ساله برا شکیلا برای فرشتهء من سواری نداده
اینم داره غریبی میکنه
حالا رنگ زیتونی اش ، شده خاکی رنگ
عروسک باگز بانی کوچیک رو داشبورد همونتوری که گذاشته بودی سره جاشه
کنارش توپ گلف خوشبو کننده که الان دیگه ازش بوئی نمیاد
اگه ماشینت خوشبو بووود
عطر تو بود شکیلا
من الان دارم بوی تورو ازش میگیرم .
یادم اومد اون روزی که اومده بودی سرکوچه اداره مون و نشسته بودی توش که من بیام
بارون میبارید من از کنارت رد شدم
اونقدر اونجا منتظر مونده بودی که سرت رو فرمون ماشین خوابت برده بود
من از بیرون شیشه خیس نگاهت کردم چه بارونی بود چه رگباری
بعدش شاکی شدی که چرا رد شدم و بیدارت نکردم چرا ؟
یه نفر منو بیدار کرد
هانیه با نوک انگشتاش به شیشه ماشینت زد و من بخودم اومدم
یادم اومد من برای چه کاری اینجام . رفتم نمایندگی یه نفرو آوردم راهش انداخت
بردم کارواش و حسابی بهش رسیدم بعدش پارکینگ چهار را آبرسان گذاشتم .
شکیلا همه خاطراتت را دوست دارم
87/04/17
به تو گفتم قبل رفتنت : اگه نباشی یک روز
میمیرم ازپا میافتم
به تو گفتم: خودمو میکشم و پر میزنم تو آسمون
بگو :
گفتم یا نکفتم ! یا نگفتم ؟
به تو گفتم: زنده ام با نفس خیال چشمات
چشات هم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و آه و تک ستاره سوزونده ام
بگو گفتم یا نگفتم ؟
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام آخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده .
87/02/30
کوچه های کاه گلی
شهرمون دیوار هاش، در ها، حتی خیابوناش برام پره از تو
باز هم رفتم تو کوچه هایی که باهم اون اول ها می رفتیم
شکیلا تو کوچه های قدیمی را خیلی دوست داشتی
همش میخواستی بریم عصر هاتو کوچه های کاه گلی باهم بگردیم
می گفتی کوچه های قدیمی کاهگلی بهت آرامش میدن
باهات حرف میزنن
با سکوت نجوا می کنن
یادمه حرفای قشنگت که تو کوچه با عشق و اطمینان گوش میکردم
رفته بودم تو یکی از محله های راسته کوچه، اونیکه پشت مسجد انگجی هسش
صداتو می شنیدم - میدیدمت - حست میکردم
یادم افتاد اون وقتا فقط صدای آروم تو بود و صدای نوازش گر قدمهای من و تو
و
آروم دستامون، که بهم گره میخورد
کوچه کمی تغییر کرده بود
شکیلا خیلی از اون خونه های قدیمی را خراب کردن و جاش آپارتمان زدن
اون جوی وسط کوچه که همیشه جاری بود و بیصدا ،دیگه نیست
روشو سیمان گرفتن
اون مغازه بقالی کوچیک یادته که پیر مردی جلوش نشسته بود
ازپشت عینک زخیمش داشت نگاهمون میکرد
مغازه قدیمی و گفتی هوس کردی بری توی مغازه اش و چیزی بخری
رفتیم مغازه نمدار با بوی خاک
پیرمرده پرسید چی می خوائید و ما موندیم که چی بگیم
واقعا قصد خرید نداشتیم
هاج و واج به هم نگاه کردیم
آخرش هم دو تا نوشابه گرفتیم
و
مثل بچه مدرسه ای ها همونجا تا آخرش سر کشیدیم
چقدر خندیدیم
که کارمون چقدر مسخره است .
عجبا ! کار ما مسخره نبود اون روزها نعمتی بود که قدرشو نمی دونستیم
شکیلا : اون مغازه دیگه نیست . همون پیر مرد خیلی وقته که مرده
بچه هاش اونجا رو کرده بودن پارکینگ خونه
دلم خیلی گرفت
دلم برات تنگ شد
انقدر تو کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ گشتم تا هوا تاریک شد
روی پله سنگی یکی از خونه ها نشستم و آرام آرام به یادت گریستم .
87/02/11
به می گفت : تنهائی غریب است
ببین با غربش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد
87/01/04
یک روز بیشتر به تحویل سال نو نمانده بود
و بدلیل شلوغی سر گرفتار اموراتی بودم که اواخر سال ۱۳۸۶ حسابی گرفتارم کرده بود .
موبایلم زنگ خورد حین رانندگی بودم
بدون اینکه بتونم به شماره تماس گیرنده نگاه کنم جواب دادم
صدای امیر حسین بود .
امیر دوستم، که به پیشنهاد ۸ ماه پیش من، حالا شوهر شکیلای نازنین بود .
همسر شکیلا بدون اینه بداند شکیلا تمام عشقم بود.
از شنیدن صدایش بعد از ۸ ماه خوشحال شدم و نمیدانم چرا غم نشناخته ای در وجودم پیچید
کسی با نشاط با من تماس گرفته بود و سلام می گفت که معشوقم را به او بخشیده بودم
و او نمیداند من و همسرش شکیلا روزی تمام دنیای هم بودیم
و عشقی که با دم دم نفسها زیسته ایم
گفت برای نوروز به مدت ۲۶ روز به ایران آمده اند .
مشتاق است مرا ببیند . نمی دانستم باید خوشحال باشم یا غمگین
خوشحال که : عشقم را شاید ببینم
یا غمگین که عقل میگوید نباید ببینمش
برای عصر همانروز با امیر قرار گذاشتم عمدا قرار را جائی تعیین کردم که نتواند باشکیلا بیاید .
قهوه خانه سنتی باغلار باغی
عصر امیر آمد، تنها
عطر شکیلا را از او می بوئیدم چشمان خمار عزیزم را با نگاه در چشمان امیر می دیدم
او حرف می زد
و من نا آگاهانه نشانی از عزیزم را در او می جستم
چند ساعتی باهم بودیم و بعد رساندمش در خانه پدرشان .
میگفت در خانه پدری می مانند
شب اش که خانه رسیدم گیج بودم. فشار خونم افتاده بود .
شام نخوردم و همانطور رفتم که مثلا بخوابم
تا صبح میان خواب و بیداری شکیلا را حس می کردم
نمی دانم چرا احساس می کردم بالای سرم ایستاده
تا چشمانم را باز می کردم . . . هیچ کس نبود
تا امروز چند بار رفتم و کمین کردم و از دور عشقم را تماشا کردم .
بدون اینکه او بفهمد .و هر بار ساعتها بغض با من بود
و سر انجام ترکیدن بغض در غروب همانروز کنار دکل .
.
شکیلا مثل فرشته زیبا بود
زیباتر هم شده ،
چقدر عروسک شدی، گل نازم
86/12/04
انبوه ناگفته های درون قلبم به بغضم فشار می آورند و فریاد بر می آورند
بنویس
سبک تر میشوی
اما نمی دانم چرا انگشتانم از فرمان نوشتن امتناع می کنند
می خواهم
ولی نمی توانم بنویسم .
86/10/15
نقش كردم رخ زيباي تو بر خانه دل
خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند
سلام آشنا ترين غريبه ام . شکیلا جان
اينجا روزها و شبهاي سردي مي گذرانيم اونجا حتما سرد تره
مي گفتي فلاني هواي سردو دوست دارم بهت گفتم .
شكيلا :
دوسال كه بگذره حرفتو پس ميگيري
زمستوناي تبريز واقها سرده
گفتي
بازم دوست داري .
تنها چيزي بود كه مي ديدم تفاهم نداريم تو سرما رو دوست داشتي من گرما را .
يادمه اولين زمستون شهرمون كه رسيد حرفتو پس گرفتي .
من كه گفتم زمشتوناش مفهوم واقعي داره .الان هم رفتي اون ديار غريب .
اون سرزمين شمالي كه ذاتش سرماست
برات نگرانم شكيلا . نمي تونم كه حالتو بپرسم
خب براي ما هم اينطوري رقم خورد
شكيلا اونروزا فكرشو ميكردي روزي برسه كه حتي از حال هم بي خبر باشيم
روزي برسه كه ندونم گرمته يا سرته شادي يا غمگين خوشي يا ناخوش
ولي دوست دارم همش اولي ها باشي شاد باشي خوش باشي و گرم
يه روز برات شعر فريدون مشيري را خوندم
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم . . .
نذاشتي شعر رو تموم كنم همون اولاش گفتي فلاني نخون ....نخون خوشم نيومد
و دستاتو دراز کردی و کتابو از دستم گرفتی و
دست راستمو با دو دستت تو مشت گرفتی و فشردی گفتی
عشق من و تو مثل آب گذرا نیست
هم این دنیا کنار هم و هم آن دنیا باهم خواهیم بود
شكيلا : دستاي گرمتو هرگز فراموش نمي كنم .
روزهائي كه هميشه دستاي من سرد بود
مي پرسيدي ؟ چرا دستات سرده
زمستونا بهانه داشتم که بگم
چون هواسرده .
هميشه ازم مي پرسيدي چرا دستكش دستت نمي كني
و من مي كفتم باشه اينبار حتما
ولي من هيچ وقت دستكش دستم نكردم و تو
هيچ وقت نفهميدي كه سردي دستاي من از سردي هوا نيست
هروقت مي اومدم ديدنت
از شوق ديدنت . اضطراب شيريني داشتم كه دستام يخ مي كرد
و
لحظه به لحظه قلبم داغ و داغ تر ميشد
شكيلا :
داغ دلم هنوز تازه است
فصلی را بی تو گذراندم و
.
.
نبودی.
.
86/10/11
پائیز زرد ، برگ ریزان رفت
اولین پائیزی که بدون شکیلاگذشت
روزهای اخیر کمی کسالت داشتم که اینترنت نیومده بودم
چند نفر از دوستان با لطف و محبت پیام -یا پیام خصوصی یا تلفن
یا به هر شکل ممکن اظهار لطف کرده بودند که
بسیار آرامش بخش بود و تسکین دهنده
امروز وضعیت زیاد مناسبی برای نشستن پشت کامپیوتر ندارم
تا آپ دیگر ....بدرود
86/09/03
۷۱ روز از رفتنت گذشت
شکیلا :
برف می باره .دونه دونه
همونطوری که دوست داشتی
شکیلا یک ساعت پیش رفتم قفل کمدو را باز کردم و چند تا از عکسای دونفریمان را نگاه کردم
الان میدونی کدوم جلوی چشامه ؟
همونی که تو بالکن نشستیم و برف مثل امشب می باره و رو منقل داریم کباب می پزیم
تو لوپات از سرما سرخ شده و صورتتو میگیری بالای منقل که گرم بشه
خوب یادمه اونروز هانیه این عکسو گرفت
و چقدر عکس طبیعی بود .به قول خودش شکار کرد
تو بلوز قرمز یقه اسکیتو پوشیدی پالتوتو هم کشیدی رو شونه هات
منم اون کاپشن آبی تنمه و حواسم به چند تا سیخ کبابه که نسوزه
روپنجه هات نشسته بودی
داشتی برام از چکمه هائی حرف میزدی که تو فلکه بازار ولیعصر دیده بودی
یادمه منم داشتم تو ذهنم دو دوتا چهار تا میکردم که برم برات بخرم
سورپریزت کنم
آخرش هم خریدم بااینکه اون موقع ها برام پرداخت پول چکمه ها سنگین بود
ولی خب دیگه
آدم، عاشق دختر یه مایه دار بشه باید خرجشم بکشه
ارزش تو خیلی بیشتر از اینها بود
اون روز همه حقوقمو دادم برات اون چکمه هارو خریدم ولی خیلی خوشحال بودم
خیلی هم راضی
الان شاید بتونم بیست جفت بهتر از اونا را بخرم اما افسوس که
دیگه نیستی
این عکس چقدر خاطره برام زنده کرد
اون شب مهمان خانه ات بودم و امروز فرسنگها دور
اون شب تا نماز صبح پشت پنجره نشستیم و باریدن برفو نگاه کردیم
هی حرف زدیم حرف زدیم و حرف
امروز هم پشت پنجره اتاقم هستم .اما تو نیستی و دارم تو این وبلاگ درد دل میکنم
86/08/18
تابستان سال ۷۸ بود من و شکیلا با هم قرار گذاشته بودیم. بریم شمال
روز موعود رسید صبح ساعت ۵.۰۰ با ماشین شکیلا بیرون اومدیم
حدود ۱۰ یا ۳۰/۱۰ صبح بود که رسیدیم گردنه حیران اولین نقطه از پهنه ی سبز شمالی
عجیب ، حیران را دوست داشتم هر کی این نام را روش گذاشته به حق بوده
چون از دیدن اون همه زیبائی واقعا آدم حیران میشه
صبحانه را آنجا خوردیم کمی استراحت کردیم و دوباره راه افتادیم
قرار بود تا انزلی بریم و برگردیم که ظهر برای ناهار در انزلی بودیم
نزدیک موج شکن یه غذا خوری بود که غذا های محلی هم داشت
تصمیم گرفتیم غذای محلی بخوریم
چقدر چسبید چقدر دلنشین بود نه شکیلا دلش می خواست برگردیم و نه من
بهم گفت : فلانی حال کردم تا آخرش بریم
گفتم تا کجا
گفت بیا تا آخر شمال بریم می خوام خیلی جاهای شمال را ببینم
جوانی بود و دیوانه سری
خیلی شهرا رفتیم و با هر قدمی که به شهری یا نقطه ای می ذاشتیم
کوله باری از خاطرات بارمون می شد .
ماسوله با خانه های سنگی که تو تن کوه بود .منجیل با درختان زیبای زیتون
رودبار که یاد زلزله اش هنوز تو شهر بو میداد
فومن با کلوچه های سنتی و رامسر با هتل قدیم و . . .
و شکیلای نازم که در همه این لحظه ها کنارم بود
و وجودش نازنینش کنارم حس شیرین خوشبختی را می چشاند
چند روز شمال را حسابی گشتیم تا سر از قائمشهر در آوردیم
اما خاطره ای که تو قائمشهر داشتم خاطره زیاد جالبی نبود
قائمشهر متوجه شدیم که یک ماشین پژو داره تعقیب مان میکنه
از شکیلا خواستم توقف کنه ولی اون قبول نکرد
اصرار داشت که بریم و ارزش درگیری نداره خودشون خسته میشن و می رن
تو پمپ بنزین من پیاده شدم بنزین بزنم
شکیلا رفت از بوفه ای که کنار پمپ بود کمی هله هوله برای راه بخره
که سرنشینان پژو راه شکیلا را سد کردند و احساس کردم مزاحم میشن
مزاحم که نمیشه گفت بی شرفا گیر داده بودن
من که رسیدم دیگه نتونستم حرفا و اهانت ها شونو تحمل کنم
با مشت محکم کوبیدم تو صورت یکی که جلوتر بود
اون زمانها بوکسور بودم
خوب بلد بودم مبارزه کنم
تا دومی بجنبه ضربه چپ محکمی هم زدم ریز چانه اون یکی ،
سومی که پشت فرمان نشسته بود پرید و از پشت گرفت
و دوستش فرصت کرد یک لگد حسابی تو شکمم بزنه
مردمی که اونجا بودن ریختند و سوا کردن و نذاشتن بیشتر ادامه پیدا کنه
شکیلا ترسیده بود ، فرستادم توی ماشین و رفتم سراغشون
و برای چند ساعت دیگه کمی پائین تر از پمپ بنزین قرار گذاشتم .
کفتم بیائین صحبت کنیم ببینیم حرف حسابتون چیه
تو این فاصله یک خانه ای کرایه کردم و شکیلا را فرستاندم داخل خانه
و خودم که از شدت خشم گوشام سوت می کشید خودمو رسوندم سر قرار
همونجا منتظر بودن
اول سعی کردم توضیح بدم کاری را که انجام می دن یک مزاحمته و درست نیست
ولی هرسه نفرشان کله خر تر از این بحثا بودن و مدام میگفتند اون دوست دخترته و ...
کفرم بالا اومد
خون چشمامو گرفته بود
دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم
جای خلوتی بود و کسی نبود که بیاد جلو و مانع درگیر بشه .
اول تشخیص داده بودم که به قول معروف رئیس و قلدر تر کدومشونه
و شروع کردم به زدن چند`ضربه حسابي تو فك و صورتش
تا می تونستیم همدیگرو زدیم .
شکر خدا کم نیاوردم و تونستم حریف هر سه تاشون بشم
ولی خوب سر وصورتمم هم حسابی خونی ومالی شده بود
یکی شون نامردی کرد و چاقو کشید زد به پهلوم كه خورد به بازوي چپم
و قبل از اینکه ضربه بعدی را بزنه تونستم چاقو را از دستش بگیرم
فکر کنم مچ دستش را هم شکستم
دیگه از نا افتاده بودن و من هم همینطور
كه یك کشاورز با تراکتورش داشت از اونجا رد میشد که دید با پسراش اومد جلو
بی شرفا فورا سوار ماشین شدن و در رفتند
خوشحال بودم که تونسته بودم حسابی دفاع کنم
پیر مرد میخواست منو برسونه درمانگاه ولی قبول نکردم و خودم رفتم
بازوی چپم ۶ تا بخیه خورد هنوز جاي زخم را يادگار از اون روز دارم
تو درمانگاه سر و صورتمو شستم
و کمی به سر وضعم رسیدم که وقتي شکیلا ديد وحشت نکنه
ولی بی فایده بود
شکیلا سر خیابون همون خونه ای که کرایه کرده بودم ایستاده بود نگران و مضطرب
و با دیدن من بغضش ترکید زد زیر گریه طفلی خیلی ترسیده بود
قانعش کردم که زخمم جدی نیست
اون شب گل نازم خيلي گريه كرد طفلي ترسيده بود
گفت بسه فلاني دیگه برگردیم ولی من قبول نکردم
گفتم : باید تا آخرش بریم حرفيه كه زديم و بايد پاش وايستيم
فرداش راه افتادیم و رفتیم ساری و گرگان و بعدش هم پارک جنگلی ناهار خوران که واقعا زیبا بود
خاطراتی برامون به یادگاهر ماند که تا آخرین لحظه عمرم فراموشش نمی کنم
و عطر یاد آن لحظه ها را همیشه به مشام دارم
86/08/15
53 روز پس از رفتن
هیچ میگوئی اسیری داشتم حالش چه شد ؟
خسته من نیمه جانی داشت احوالش چه شد ؟
شكيلا پائيز هم برام پره از خاطرات، تو مي گفتي پائيز فصل عاشقاست
من قبول نداشتم ولي الان بهت حق ميدم
شكيلا : هر روز از جلوي آپارتمانت رد ميشم
نمي تونم تحمل كنم كه چراغ اتاقت خاموشه
برام خيلي سخته ، تو برمي گردي ؟
دوباره چراغ اتاقتو روشن مي كني ؟
جلوي خونتون كه ميرسيدم از پنجره سرتو بيرون مي آوردي
با انگشت كوچيكت يك را اشاره ميكردي يعني تا يك دقيقه ديگه مياي پائين
و زود ميومدي در حالي كه كفشاتو تو راه مي پوشيدي
دكمه هاي مانتورا تو ماشين مي بستي
روسريتو تو آينه سايبان ماشين درست ميكردي
و من كه مثل هميشه تو حيرت، زيبائيت نكاهت ميكردم
نمي دونم ميدونستي يا نه بعد مي گفتي " گاز بده بريم " هيچ وقت دلم ني خواست برم
كجا ؟ كجا برم ؟ براي من فرقي نداشت فقط مي خواستم كنارم باشي
نگاهت كنم باهات حرف بزنم ، با من حرف بزني آخرش از دكل سر در مي آورديم
چقدر برام مقدسه محل دكل چقدر برام عزيز و پر خاطره است
و ۵۳ روز پيش كه بدون من رفتي
شكايت نميكنم من اصرار كردم من خواستم كه بري دنبال سرنوشتت
دنبال خوشبختي ات و برات دعا ميكنم
من ازت خواستم كه بري و زندگي جديدي شروع كني
داشتي به پاي من مي سوختي ، بايد ميرفتي و زندكي تازه اي شروع ميكردي
پشيمان نيستم كه راهيت كردم ،
ولي خوب ديگه حرفاي دلمه اين دل مگه عقل و منتطق حاليشه
اين چشمها هيچ وقت ازت سير نشدند
وقتي رفتي نگاهم منتظر بود و عطش ديدن چشماي قشنگتو داشت
ولي نديد ، تو رفتي و نقش چشمات توي تصوير پشت پلكهايم ماند
شكيلا امروز ۵۳ روز است كه رفته اي
86/08/02
امروز 41 مین روز است که رفته ای
یادمه اون سال ، آنروز صبح جمعه بود بیدار شدم اولین برف سال باریده بود
وه که عجب برف سنگینی هم بود
لحافمو کشیدم بالاتر و از تختم بیرون نیامدم ،
از پنجره اتاقم بیرون را نگاه می کردم و تو فکر این تو بودم که باهات تماس بگیرم
باز تو پیش دستی کردی - تو زنگ زدی
شاد بودی و سرشار از هیجان
یادمه می گفتی برف برات خیلی جالبه آخه تو شهر شما اینطوری برف نمی اومد
خواستی بریم پیست پیام برای اسکی
رفتیم .
با ماشین تو رفتیم . گفتی سنگین تره تو جاده لغزنده امن تر
من اسکی هامو آورده بودم مردم هم اومده بودن
من چند بار با تلسکی بالا رفتم و اسکی کردم
پائین پیست نشسته بودی و نگاهم میکردی
آروم بودی و لبخند شیرین و متینت رو لبات بود
چند دور که رفتم اومدم جلوت ایستادم
خواستی تو هم اسکی کنی ، ولی بلد نبودی
تازه اسکی های منم هم برای پات بزرگ بود
من نذاشتم .توکمی ناراحت شدی اما چیزی نگفتی
آخه مدونی چیه شکیلا ؟ به خدا نگران بودم
چون بلد نبودی می ترسیدم اتفاقی برات بیافته و زمین بخوری
یک شیر کاکائو خوردیم چقدر هم چسبید
رفیم پائین اونور ساختمون
چند نفر با تیوپ ماشین سر می خوردن و
عالمی بود .خدائیش
از خود اسکی بیشتر حال میداد
یه مردی بود که تیوپ کرایه می داد رفتیم بگیریم
خندید و گفت یه تیوپ تراکتور داره که بزرگه میتونیم دوتائی سوارش بشیم
از سر اون تپه کوچیکه سوار می شدیم و سر می خوردیم تا ته دره اش
چه سرعتی چه لذتی چه هیجانی همه این کارو می کردن
چقدر خوش گذشت اون روز
وقتی آخر خط تیوپ می پرید هوا و ما رو پرت میکرد
بین زمین و آسمون و می افتادیم رو تل برفا و
هیچ وقت خنده های بلند اون روزت یادم نمیره
تو میترسیدی
منو سفت میگرفتی . اما بازم می خندیدی و میگفتی
دوباره دوباره بازم بریم بازم بریم
عصر که بر میگشتیم آنقدر خسته بودی که همه راه را خوابیدی
جلو خونتون که رسیدم تاریک شده بود هنوز خواب بودی .
دلم نیومد بیدارت کنم
خیلی ناز آروم خوابیده بودی
اون پتو چهار خونه را هم کشیده بودم روت تا زیر چانه
تو خوابیده بودی و من داشتم نگاهت میکردم
نمی تونستم چشم ازت بردارم
شکیلا حتی وقتی خوابی بازم قشنگی باز هم ناز و فرشته ای
چیزی به باریدن اولین برف امسال نمانده امسال اسکی نمیرم
امسال اسکی نمی کنم
دیگه نمی تونم
شکیلا .: گل سفر کرده من. ۴۱ روز است رفته ای
86/07/22
شد 31 روز
ردپای گریستن آخرت ، آخرین شب قبل از رفتنت یادمه
شکیلا خوب می دانستم چگونه گریه می کنی
میتونستم تصور کنم
که بارها اشک ریختنت را دیده بودم
اشکهایی که هر قطره اش مثل الماسی تا ته قلبم را دریده بود
و چطور چکه های مردارید می چکد
چه بسیار گریه هایت را دیده بودم
و التماس من که گل نازم عزیز همیشه طلوعی ام
گریه نکن
شکیلا : من هرگز تحمل گریه ات را نداشتم
آن شب ازت خواستم گریه نکنی ، دارم پرپر می شم
دلم تو این تلخی شب داره باهات همصدا میشه
و چشمام چه بی صدا اشک میریزه
گفتی فلانی پر از فریادم در سکوتم و تشنه
شکیلا ۳۱ طلوع را بی تو دیدام
۳۱ روز از رفتنت می گذرد و من هنوز عادت نکرده ام
هنوز باور ندارم که رفته ای ، هر چند که من خودم راهی ات کردم
86/07/19
ديشب تو ماشين خوابيدم
تو خيابون نرسيده به فلكه دانشگاه
همونجائي كه چند سال پيش براي اولين بار با هم قرار گذاشته بوديم .
اولين روزيكه وقتي از دور ماشينتو ديدم همه وجودم لرزيده بود
ديشب وقتي اونجا رسيدم و ياد اون روز چشامو پر كرد
باز هم همه وجودم لرزيد
حوصله نداشتم برگردم خونه . همونجا توي ماشين خوابيدم
خوابم برد
يكي داشت به شيشه ميزد از رويا و خواب شيرين يادت بيدارم كرد
پليس بود ازم پرسيد نصف شب چرا اونجاخوابيدم
نتونستم بهش بگم . خيلي پرسيد كمتر شنيد گفت برو گفتم ميرم
اون رفت من نرفتم تاصبح موندم
شكيلا :
۲۸ روز است كه رفته اي
دلم برات تنگ شده
86/07/14
امروز ۲۳ روز است که رفته ای
امروز صبح که از خواب بیدار شدم ۲۳ امین روز بدون تو را آغاز کردم
باز تو دلم بهت گفتم . صبح بخیر شکیلا . ولی نمی دونم اونجا صبحه یاشب
شکیلا : دیروز عصر رفتم دکل. دم دمای غروب آفتاب بود . چیزی به اذان نمونده بود
باز یاد عطر دار تو که باهم میومدیم . افکار رو خاطراتم را نوازش کرد
همون جائی که تو می نشستی هنوز همونطوری هست
همون تیکه بتن . پایه دکل که برات پا میکردم بشینی
و تو همیشه دستمو میگرفتی و میکشیدی میگفتی فلانی بذار جفتمون خاکی بشیم
آه شکیلا :
خیمه خاطراتت بد جوری تو دلم اطراق کرده
86/07/12
که رفتی
چه خبر ، اونجا چطوره ؟ سرده ؟ گرمه ؟
آخرین بار بهم گفته بودی بارونیه ، هوای دلت چطوره ؟
کاشکی دلت گردم باشه ، قلبت محکم
فکر منم نباش ، میگذره ، سرما خوردم میدونم نمی دونی مهم نیست فقط سرفه می کنم
همه سراغتو می گیرن همه حالتو می پرسن
86/07/03
رفتني كه عقلم ميگفت بايد بري ، بايد بري دنبال سرنوشتت
دنبال زندگيت
آره بايد مي رفتي اما چرا اينقدر دور
شكيلا جان من لياقت نداشتم خوشبختت كنم اگر داشتم امروز كنارم بودي
يازده روز روزمره گي بي تو بودن ، بي تو صبح ها بيدار شدن كه كاش نمي شدم
شكيلا خيلي حرفا تو سينه دارم كه سالها پيش بايد بهت ميگفتم و نگفتم
باخودم گفتم بذاربمونه برا روزي كه وقتش بشه
اما الان نه از پيشم كه از شهرم كه از كشورم ، رفتي
سينه م بد جوري پر شده
بغض بد جوري گلومو گرفته . همه ميگن فلاني صدات چرا گرفته ؟
حتي نمي تونم بگم ، گلومو بغض گرفته نمي تونم گريه كنم
چقدر دوست دارم باران بود ،
مي باريد و زيرش گريه مي كردم تا كسي اشكامو نبينه
كاش بودي
86/06/12
شکیلا
طی این مدت چندماه که خبری ننوشتم .اتفاقات زیادی افتاد مسائل بزرگی پیش آمد که هر کدام می توانست نقطه عطفی برای یک زندگی باشد . که من بطورمجمل نتیجه ای را که در این مدت بدس آمد را می نویسم
شکیلا سر انجام پس از پستی بلندی ها و سرد وگرمی های یک دوره بحران ازدواج کرد
با یکی از دوستانم به نام امیر حسین که در دارای مدرک پزشکی است و برای گذراندن دوره تخصص اواخر این ماه به کانادا می رود و شکیلا را هم با خود می برد
اوضاع و احوال درستی ندارم . حالم زیاد خوب نیست و نمیتوانم بیشتر بنویسم
دوباره خواهم نوشت
امروز ۱۲ شهریور سالروز میلاد شکیلا است ..
از روزی که شناختمش اولین سالی است که تولدش را کناش نیستم
باهاش تماس نمی گیرم و تلفن هاشو جواب نمی دم . پس نمی تونم حتی تبریک بگم
میخوام منو فراموش کنه . با امیر حسین خوشبخت بشه بماند که من هرگز فراموشش نخواهم کرد
باشد در سینه فریادش کنم . با یادش بسوزم و ولی می خوام اون خوشبخت بشه
86/05/31
جوانی داستانی بود
پریشان داستان بی سرانجامی
غم آگین قصه تلخی
که از یادش هراسانم
به غفلت رفت از دستم
و از غفلت پشیمانم
از این غفلت پشیمانم
از این غفلت پشیمانم
از این غفلت پشیمانم
86/05/09
ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی
دل بی تو بجان آمد ، وقت است که باز آئی
86/03/16
دارم به آخر خط می رسم
دیگه به آخر رسیدم جلوی خودم یک دیوار بلند می بینم که نمی تونم حدس بزنم ارتفاعش چقدره
اما خیلی بلنده . یاده توی زندگیم دیوار های بلند تر از اینو از جلو راهم برداشتم
یا ازشون گذشتم و رد شدم
اما منم آدمم . گویا نمی تونم دیگه اون توان قبلی را ندارم
استوپ کردم
چند روز پیش شکیلا به موبایلم زنگ زد که سر خیابون اداره هستش عصبانی بود
گفت : یاد زود بیا پائین یا اون میاد بالا
ترسیدم آبروریزی کنه زودی رفتم پائین
خیلی ناراحت بود . باباش نمی دونم چیا گفته بود
که بد جوری به حیثیتش برخورده بود
کلی فسفر سوزوندم تا تونستم آرومش کنم . گریه هم می کرد
آخرای شب که اونده بودم خونه باز مووبایلم زنگ خورد .
هانیه بود با گریه
که فلانی بدو بیا که شکیلا داره از دست می ره
گفت به قصد خود کشی قرص خورده و هر چی صداش می کنه جواب نمی ده
گویا بی هوش شده
خدا می دونه با چه وضعی خودمو رسوندم بالاسرش
بدنش سرد شده بود
دست و پاش یخ زده بود ضعیف نفس می کشد و ضربانش هم خیلی کم بود
با اورژانس تماس گرفتم اومدن و معدشو شستشو دادن
دو تا آمپول زدند و سرم هم وصل کردند
بعد از دوساعت کمی بیدار شدو متوجه شد که بالا سرشم
ازم خواست اونشب تنهاش نذارم و بعد دوباره به خواب رفت یا بیهوش شد
تا صبح بالای سرش نشستم .
تا صبح گریه کردم
از خودم بدم اومد بدم که می اومد از خودم متنفر شدم
می خواستم کاری را که شکیلا با خودش کرده منم باخودم بکنم
اصلا نه بهتراز این می خواستم ر گمو بزنم و خلاص
من شکیلا را به این روز انداخته ام من باید................
از اون روز دچار مشکل روحی شدیدی شده ام
بی اختیار گریه ام می گیره
قلبم تیر می کشه
شبها نمی تونم بخوابم همش کابوس دارم
.
.و
.
توی این چند روز لازم دیدم براش وقت بذارم
هر روز میرم دیدنش و با خودم بردم دکتر و آزمایش خون و فلان فلان
بنظم باید بیشتر محبت کنم
از کاری که کرده می ترسم
می ترسم دوباره همچین کاری بکنه
از طرفی هم وضع روحی و جسمی خودم هم اصلا رو به راه نیست
86/02/24
حالا من - و - صدای پر فریاد نگاهم
که باران امروز می بارد . . .نه نمی بارد . . رگبار می کند شاید هم .......
همین حالا که داشتم می اومدم توی ماشینت بودی - سر حیابان اداره مان -
داخل ماشین بودی من از پشت که رسیدم دیدمت که به انتظارم نشسته ای
از داخل برف پاک کن های ماشینم خیلی تند می زدند
- اما من ترا دیدم و شناختمت
از کنارت رد شدم - تو - شیشه ها را آب گرفته بود - آب باران -
من حست کردم
تو ندیدی مرا
توقف کردم و آمدم کمی عقب تر -
شیشه را تا آخر پائین زدم - رگبار به داخل می زد
شیشه خیس پنجره ات نمی گذاشت خوب ببینمت
اما دیدم
که سرت را بر روی فرمان ماشین گذاشته بودی
شاید صدای رگبار و رعد و برق نمی گذاشت تو متوجه شوی
شاید هم خوابت برده بود
لحظه ای آن لحظه مرا به سرعت برق به گذشته ها برد
روزی که در خانه ات بودم و باران تندی می بارید
باهم تو بالکن بودیم و تو گفتی : وقتی بارون می آد وقتی رعد و برق می زنه ؟
دوست داری ...........و من .....که رعدبرق است
گفتی بیا بزنیم بیرون . . . . دیوونه
دیوونه
من از تو دیوونه تر گفتم آره فکر خوبیه ....بریم
سر کوی سهند جلوی قنادی گلشهد کنار همون درخت بزرگ که وسط پیاده رو مونده
باهم قدم می زدیم و مردم داشتند فرار می کردند
یکی چتر سرش بود . اون یکی کتشو کشیده بود بالا سرش
یکی دیگه نایلون روسرش کشیده بود
و دیگری حتی اون نایلون را هم نداشت
همه در فرار بودن یکی از کنارمون رد می شد داشت می دوید .
گفت : شما دو نفر ؟
. . .. زده به سرتون
خانم مسنی سرشو از داخل ماشینشون در آورد
گفت: بچه ها بیائین تو ماشین تو ماشین ما برا دو نفر هم جا داریم
من و تو خندیدیم و گفتیم نه خانم مرسی. خودمون دوست داریم زیر بارون باشیم
زنه تعجب کرد و گفت : وا
یعنی چی ؟ سرما می خورین .....ها
شوهرش که پشت فرمان بود گفت : به به خوش به حالتون بچه ها
.....و .....
وقتی خونه رسیدیم مثل موش آب کشیده بودیم
فرداش تو بد جوری سرما خوردی ... اومدم پیشت بردمت دکتر .
خونه که اومدیم گفتم شکیلا اگه دیروز نمی رفتیم زیر بارون تو مریض نمی شدی
و تو گفتی که می ارزه
چند روز ازت پرستاری کردم . هانیه برات سوپ درست می کرد و من می خوروندمت
.
.
حالا من توی ماشین خودمم تو تو ماشین خودت جدا از هم
پنجره که پائینه بارون زده خیسم کرده . توی عالمت بودم نفهمیدم .
و تو هنوز سرت رو فرمان ماشینته .
مثل اینکه خوابیده ای - بخواب نازنینم - بخواب .
و من اومدم تو اداره
از بالا نگاه می کنم
هنوز ماشینت اونجاست . هنوز اونجائی .
هنوز خوابی ؟ ؟
86/02/15
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
86/01/25
مرا دردیست اندر دل، اگر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم، ترسم که مغز استخوان سوزد
86/01/23
درد
روزیکه به خودم اومدم سر سفره عقد بودم توی محضر
ساعت ۹.۰۰ صبح بود
ودختری کنارم نشسته بود که هرگز ندیده بودمش و نمی شناختم
هیچ حسی به او نداشتم ، دوستش نداشتم ، بیگناه بود و از من و دلم بی خبر
که با بعله گفتنش گوئی از خواب پروندم . و دنبالش هل هله و کف و نقل و تبریک
مثل اینکه توی کما بودم ، توی کما بودم ؟؟ یا از کما بیرون اومده بودم ؟ ؟ ؟
برگشتم انگشتری را مادرم داخل دسته گلی که تزئین کرده بود را به من داد
من هم بدون اینکه به صورت عروسی که کنارم نشسته و چند ثانیه پیش زنم شده
نگاهی بکنم ،انداختم انگشتش .
مغزم داشت سوت می کشید . صدای همهمه میلیونها مردو زن در سرم می پیچید
صورتهائی را می دیدم که نزدیک تر می آید و چیزی می گویند و می روند
مثل اینکه تبریک می گفتند
و دفتر عقد را امضا کردم نمی دونم چند تا فقط احساس میکردم شکیلا داره نگاهم می کنه
و سرم را مرتب به اطراف میپیچاندم . شکیلا نبود اون اینجا نبود .
خیلی سریع این اتفاقات رخ داد و خانواده ام سریعا مجلس عقد را در محضر برپا کردند
که مبادا تا روز جشن که ۱۰ روزی فاصله بود من منصرف شوم و به سوی شکیلایم برگردم
از محضر که بیرون آمدم سوار ماشین شدم و تخت گاز کوبیدم تا در خونه شکیلا.
در زدم .
در زدم بازش نکرد
می دونستم خونه ست و خودش باز نمی کنه
آخه شب قبلش همه چیز را بهش گفته بودم و می دانست امروز روز عقدمه
ول کن نبودم
آنقدر در زدم که بالاخره آیفون را برداشت ولی چیزی نگفت .
می دونستم داره گوش می کنه . گفتم شکیلا : شکیلا ؟ ؟
اگه باز نکنی به خدا همینجا جلوی در خونه ات بس می شینم
بالاخره که باید بیای بیرون و دیگه بغضم داشت به صدام فشار می آورد
درو باز کرد .
رفتم بالا در واحد را که باز کرد دوتا چشم سرخ سرخ باد کرده دیدم
با موهای پریشان که روی صورتش ریخته هنوز لباس خواب به تنش بود .
گفتم : تعارف نمی کنی بیام تو ؟ ؟ ؟
از جلوی در کنار رفت و رفتم داخل . پشت در را بست و
با تاسف و خشم و تعجب در هم آمیخته ای نگاهم می کرد .
سوالی نگام می کرد . که بغضم ترکید
شکیلا را کشیدم توی بغلم که اشکامو نبینه
اما صدامو نمی تونستم ببرم . شکیلا هم صدای من گریه کرد .
مدام با مشت توی سینه می زد و هی می گفت چرا ؟ آخه چرا ؟ آخه چرا ؟
مگه من چم بود مگه من چی برات کم گذاشتم
مگه اون دختر چی داشت که من نداشتم . چرا بامن این کار رو کردی
چطور دلت اومد ؟
و چرا ها و هق هق های بلند
آنروز شکیلا آنقدر روی شانه ام گریه کرد که شانه ام خیس شد
حالا هم که چند سال از آن روز می گذرد هر وقت دستم را به شانه ام می کشم
احساس می کنم هنوز خیس است
تا ظهر آنجا ماندم ،
روی همان مبلی نشستم که اولین بار که به خانه شان رفته بودم نشسته بودم
سرش روی زانویم بود ، خوابش برد .
فرشته ام خوابش برد هانیه از اتاقش بیرون آمد و وقتی دید خوابیده
گفت تمام دیشب در اتاق را به روی خودش بسته و گریه کرده است .
شکیلا خوابیده بود اما در خواب هم هق هق می زد . نفسش خوب بالا نمی آمد
چند ساعت روی زانویم خوابید
بیدار که شد من هیچ تکانی نخورده بودم
دستم روی صورتش بود آرام دستم را گرفت
و فشرد و بلند شد . گفت : ... فلانی .. آهسته و آرام متین گفت
مثل همیشه با آرامش گفت : .....برو برو تو الان نباید اینجا باشی .
تو مثلا دامادی:(لبخندی زیبا و کوچک اما شاید تلخ )
الان همه دارن دنبالت می گردن پاشو برو پاشو برو عزیز شکیلا.
من این پست را درد نوشته ام
من با هرکلمه این پست که می نوشتم درد را درونم احساس می کنم
با هر جمله اش گریسته ام
من این پست را با درد می نویسم ، من ۴ سال است که با درد زندگی می کنم
۴ سال است که درد شکیلا بزرگترین لذت زندگی من است
آشنا : ؟ تو می دانی من چه می کشم ؟
غریبه : ؟ تو می دانی من چه کرده ام ؟
بهار : ؟ عشق نافرجام نیست سوگند به آسمان و
خاکی که عشق را در خود می رویاند و نام آن خاک سینه است
آغاز می شود اما هرگز پایان نمیپذیرد .
عشق شکیلا در سینه ام هست و هر روز شعله اش بیشتر درونم را می سوزاند .
و من با سوزش زندگی می کنم
زندگی می کنم ؟ ؟ زندگی ؟
شکیلا ؟ زندگی ؟ من ؟ .........................................................................
86/01/22
روزهای سخت
سلام به همه دوستانی که وبلاگم را مطالعه می کنند
و نهایت لطف رابه من دارند - در این مدت که نبودم
متاسفانه بنا به دلیل یک ماموریت شغلی در سفر بودم و نمی توانستم آپ کنم
حالا برگشته ام .
از آن روز ها دوسال گذشت .من در حال طي ترم آخر
و در فكر پروزه پايان تحصيليم بودم
و طي سالهائي كه با شكيلا بودم هر روز به علاقه مان افزوده مي شد
و هر لحظه براي هم عشق بيشتري مي ورزيديم .
چه تابستان ها و چه زمستان هائي را كه باهم سپري كرديم و
چه روزها وشبهائي كه عشق در ميانمان شعله می زد و زبانه مي كشيد .
ديگر من و شكيلا براي هم خيلي جا افتاده تر از هر بحثي بوديم
و به جرات مي گويم كه با هم شايد بيشتر ازمفهوم واقعي زيستن را زندگي كرديم
.زمستانها را باهم اسكي مي رفتيم و تابستان ها مسافرتهاي كوچك و زيبا
در کوهستان وحشی ، در جاده ها ، جنگلها ،سواحل شمالي
وبالاخص گردنه سر سبز و پر طراوت حيران
هنوز عطر سفرهايمان را به به مشام دارم
هنوز وقتي چشمان را مي بندم عطر خوش كوهاي جنگلي گردنه حيرانرا مي توانم ببينم
جاده هاي كه اغلب اوقات چم دار و مه گرفته بودند.
من تمام خوشبختي را در كنار شكيلا احساس مي كردم
شكيلا هم همين حس را به من داشت
خوب به خاطر دارم شبي را كه در خانه شكيلا بودم
شكيلا موسيقي گذاشته بود همون آهنگ معين راكه ميگه
( چشاي تو نور كوچه باغ روزه چشاي من ظلمت شب سياهه -
با هم ديگه راز و نيازي داشتيم حكايت دور و درازي داشتيم ...........)
موزيك/ارام بودو دلچسپ و آرامبخش با طنين دلنشين و
شكيلا سرش را روز سينه ام گذاشته بود و با هم حرف مي زديم
حرفاي خاصي نبود اما يكدفعه سرشو توي سينه ام فشرد و گفت :
... فلاني ... هرگز نمي تونستم تجسم كنم كه در زندگيم به مردي
اينقدر وابسته شوم که جدائي ازش برام سخت ار سر كشيدن جام زهر باشد
يادمه گفتم شكيلا : من و تو توي مغز استخوان هم نفوذ كرده ايم و
پيوند من و تو نا گسستني است
از لحن صداش فهميدم كه بغض گلوشو گرفته وداره به زور حرف مي زنه
همينطور سرش روي سينه ام بود
گفت ... فلاني ... ؟